نقل قول نوشته اصلی توسط tesoke
اولا اگر اون جوري منطقي گفتي كه نبايد اين قدر ناراحت ميشد. مطمئني چيزي جا نيانداختي. اگر واقعا همه چي همين بود كه تا اين جا شوهرت مقصر بود.

آره مطمئنم.از همون روز اول همین طوری بود.اگه هزارتا خوبی ازش بگی وبعد یه انتقاد کنی،تعریفاتو نقشه میدونه وانتقادتو هم ایراد میبینه.همیشه هم تا نظرتو بگی که مخالف نظرش باشه شدیدا ناراحت میشه.همیییییییییشه همین بوده.


چرا؟ مگه نسبت به باباش خيلي حساسه؟ مگه تو در مورد باباش چي گفتي؟
آره نسبت به خونوادش خیلی حساسه.کوچکترین حرفی بزنی داغ میکنه و آمپرش میره بالا.گفتم که آخه مگه مامان و باباش نماز میخونن که تو از این توقع داری.

چون كه ميگي با هم گلاويز شديم، به نظرم ميرسه كه اين جا شما هم يكي زدي و دو تا خوردي.
نه من تا بعد از اینکه سرمو کوبوند اصلا نزدم .
آقای تسوکه ممنونم ازتون اما ببینین من صبح ساعت 6.5 از خونه میرم بیرون و اونم شبا بعداز ساعت نه میاد خونه.میخوام از این به بعد وقتی اومد من دیگه خوابیده باشم تا اصلا همونبینیم. اتاقامونم از همدیگه جداس، کاری هم به کار همدیگه نداریم.نه اون واسه من چیزی میخره و نه من واسه اون چیزی درست میکنم .فقط یه همزیستی مسالمت آمیز.
میخوام یاد بگیرم که دیگه نه خندم به خنده اون وابسته باشه و نه گریم به گریش.
رفتم گروهمم تغییر دادم تا روزایی که اون تو دانشگاه ما کلاس داره من نباشم.انقد تو دانشگاه مثل جنتلمنا برخورد میکنه که حرصم درمیاد.