سلام به همه دوستان
من باید یه چیزو بگم اینکه تنها کسی که به من میگفت جواب رد بده خواهرم بود که حرفش روی من تاثیری نداشت ولی من دقیقا از بار سومی که باهاش بیرون رفتم تردید پیدا کردم ولی اهمیت ندادم تا اینکه هرچقدر بیشتر بیرون میرفتم تردیدهام بیشتر میشد و اون موقع بود که متوجه شدم خواهرم درست میگفته و عشق چشم های منو کور کرده بوده تنها ظاهرش نبود که خورده بود تو ذوقم گاهی حرفهایی میزد که نشون میداد چقدر طرز فکر ما دو نفر متفاوته
مثلا به من میگفت این درس خوندن تو چه فایده داره آخر که باید بشینی بچه داری کنی یا منی که اگه شیک و خوش پوش میگشتم میگفت انقدر خرج نکن پس انداز کن در صورتی که من خیلی معمولی خرج میکردم نه زیاد از حد اونم تو دوران نامزدی که دو نفر واسه هم خرج میکنن واسه همدیگه بهترین تیپهاشون رو میزنند ولی اصلا تو نخ نامزد بازی نیست هیچ شور هیجانی نداره انگار سالهاست که به من رسیده
روحیاتمون خیلی متفاوته دوست داره مثل پدر بزرگش زندگی کنه [align=right]یه چیز دیگه اینکه به خانواده من احترام نمیذاره نمیاد سر بزنه تلفن نمیکنه مثلا زنگ نزد عید رو تبریک بگه و تازگی ها بی احترامی هم میکنه من میترسم و به خودم میگم این که از الان انقدر من واسش عادی هستم و از حالا انقدر بی خیاله که کوچکترین احترامی نمیذاره که خودشو جا کنه وای به حال وقتی که زن و شوهر واقعی شدیم و رفتیم زیر یه سقف از این عادی تر و از این بیخیالتر میشه. اگه میخوام الان تمومش کنم واسه اینه که دوست ندارم بیش از این باعث آزار خودم و اون بشم.