موقع امتحانام بود و 3 روز بود که همو ندیده بودیم ، عصر کلاس زبان داشتم.با عجله از کلاسم داشتم برمیگشتم تا برسم خونه درسمو شروع کنم که 1ماشین کنارم بوق زد برگشتم دیدم همسرمه!!!!
باورم نمیشد بیخبر از سر کارش بیاد که منو ببینه.گفت خیلی دلش تنگ شده بوده و دیگه طاقت نداشته ومیخواسته فقط راه کلاسم تا خونرو باهام باشه و بعد زود بره تا درسمو بخونم( چشاش پره اشک بود)
خیلیییییی خوشحال شدم که اینقدر دوسم داره![]()








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)