به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 393

Threaded View

  1. #11
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 23 اسفند 92 [ 23:20]
    تاریخ عضویت
    1390-4-25
    نوشته ها
    643
    امتیاز
    4,583
    سطح
    43
    Points: 4,583, Level: 43
    Level completed: 17%, Points required for next Level: 167
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    2,779

    تشکرشده 2,844 در 585 پست

    Rep Power
    81
    Array

    RE: " خاطرات قشنگ و عاشقانه من و همسرم"

    منم باید یه خاطره بگم تا از بقیه عقب نیافتادم!
    این خاطره من بازم راجع به خوردنیه تا همه بدونن من چقدر شکموام! عید سال 88 من داشتم وسایل جهزیه امو میخریدم.از صبح با همسرم میزدیم بیرون تا شب تا چشم بازارم کور نمیکردیم ول نمیکردیم!شاید باورتون نشه ولی من همه همهی وسایل خونه امو ظزف ده دوازده روز خریدم و واقعا کار سختی بود اما یاد آوری لحظه لحظه اش برام شیرینه.این قدر تو این گیر و دارجهاز خریدن هم من و هم همسرم خسته شده بودیم که آخراش هردومون حسابی مریض شدیم گلودرد و بدن درد شدید.اما این قدر که ذوق و شوق داشتیم هر شب بعد از خرید میرفتیم خونه وسایل جدیدو باز میکردیمو میچیدیم.یادم میاد در حالی که هردومون به شدت مریض بودیم رفتیم گاز و ماشین لباس شویی و یخچال و خریدیم و سفارش دادیم بیارن در خونه بعد غروبشم رفتیم مبلو که قبلا دیده و پسندیده بودیم بگیم شب بیارن.دمدمای عیدم بود همه جا شلوغ غ غ .شب رسیدیم خونه خودمون دیدیم گاز و بقیه ی چیزا رو آوردن خلاصه اومدن گازو نصب کردن و بقیه چیزارو هم گذاشتن بالا و گفتن خودتون بزنید تو برق.حالا فکر کنین خونه ای که گاز داره ولی هنوز فرش نداره!! من در حالی که حسابی خسته بودم به همسرم گفتم میخام امشب خودم شام درست کنم!!!همسرمم در کمال تعجب قبول کرد.منم سریع رفتم یه بسته میگو سوخاری و یه سوپ آماده و یه روغن خریدم اومدم.همسرمم خوابید منم تند تند با اشپزی که هنوز بلد نبودم میگو رو سرخ کردمو و سوپم درست کردم.رفتم همسرمو صدا کنم دیدم زیر یه پتو(چون هنوز تختمون حاضر نبود و پتو هامونم نخریده بودیم) مچاله شده و خوابیده دلم نمیومد بیدارش کنم خودمم حسابی بدنم درد میکرد رفتم بغلش زیر همون پتو خوابیدم!خلاصه ما نفهمیدیم چه جوری شد که حسابی خوابمون برد حدودای ساعت 3-4 صبح موبایل همسرم زنگ خورددیدیم مبلیه است اومده(چون سرشون خیلی شلوغ بود گفته بود که احتمالا نصفه شب براتون میاریم) خلاصه مبلا رو آوردن بالا و تحویل دادن ساعت شده بود حدودای چهار و نیم پنج!وقتی رفتن همسرم گفت راستی شام درست کردی منم گفتم آره.گفت خیلی گشنمه خلاصه منم رفتم همون میگو و سوپو گرم کردم و آوردم نشستیم اول صبحی خوردیم!حالا هر وقت میگو درست میکنم همسرم میگه سوپ آماده ام یادت نره من عادت کردم این دو تا رو باهم بخورم!اونم به جای صبحونه

  2. 23 کاربر از پست مفید یک زن امیدوار تشکرکرده اند .

    کلانتر جو (جمعه 04 اسفند 96), یک زن امیدوار (سه شنبه 20 تیر 91)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 16:18 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.