متین عزیز
شما که انقدر با مادرت دوست هستی و همه چیز را می داند چرا نمیشینی با او صحبت کنی و
به او بگویی که "مامان من از شنیدن این حرف ناراحت میشوم و این فکر آزارم میدهد؟"
خیلی صمیمانه و محترمانه بهشون بگو اگر خبری شد حتما خودت به او می گویی و بگو که از این
سوال احساس شرمساری در مقابل خانواده ات می کنی و حسابی بهم میریزی!!
بنده خدا از این احساس تو خبر که ندارد پس مادرت را در جریان احساساتت بگذار!
خیلی سخته متین جان می دانم...من هنوز هم دوستش دارم اما امروز متنی خواندم که آرام
شدم...گفتم برایت بنویسم که شما هم بخوانی شاید مرهمی برای زخم دلت شد!
"آرام و خاموش
ساکت و استوار
خودت را به دست تقدیر بسپار!
و بدان تا کنون نیز گوی چوگان تقدیر آن بزرگ ازلی بوده ای!
پس باز هم سکوت کن و بر گذشته اشک مریز
دست قدر تو را به جایی میرساند که قدر تو را بدانند!!!
به آن بزرگ ازلی بهترین اعتماد و گمان را داشته باش!!!!
راستی متین جان چند سال داری؟ و به چه فعالیتی مشغولی؟
برایت دنیا دنیا آرامش و خوشبختی و صبر آرزو می کنم چرا که صبر کلید گشایش کارهاست









علاقه مندی ها (Bookmarks)