سلام دوستان. من و شوهرم 6سال باهم دوست بودیم الان هم یکسال و سه ماهه عقد کردیم. هم خودم و هم خانواده ام با عقد کردن مخالف بودیم اما بخاطر یکسری مسائل من راضی به عقد شدم و با هزار بدبختی خانواده ام رو راضی کردم به اینکار به این شرط که بیش از یکسال عقدمون طول نکشه. شوهرم سربازه و قرار شد مادر شوهرم خونه تازه ساخته شدش رو بفروشه و برای ما هم عروسی بگیره و هم یک خونه اجاره کنیم.بعد از این همه مدت هیچ اتفاقی برای خونه نیوفتاده و در عین حال که فامیلای من همش از تاریخ عروسی ام میپرسیدن شوهرم همش میگه خودت می دونی تا زمانی که خونه به فروش نره ما قدمی نمی تونیم برداریم.میگم خب مثلاً اگه خونه 5 سال دیگه خواست فروخته شه تکلیف من چیه؟خلاصه یه روز گفتم مامانم اینا بهم هی فشار میارن که پس کی می خوایید برید دنبال تالار و عروسی کی شد بالاخره و...گفتم خب شما بالاخره وقتی میآیید خواستگاری باید بدونید عروسی ای هم در کاره و باید فکر اینکه اگه خونه به فروش نره رو از قبل میکردید و...شوهرمم با ناراحتی و بی میلی نشست یک روز رو تعیین کرد واسه عروسی و ... تالارو ... هم گرفتیم. حالا خونه فروخته نشده و رهن دادن که این پول بسیار کمه برامون و باید خیلی محتاطانه خرجش کنیم تا خدای نکرده بدهکار نشیم بعد از عروسی.پدر شوهرم سال 86 فوت کرده و مادر شوهرم هنوز با این مسئله کامل کنار نیومده، شوهر من و داداشش هم هوای مادر شوهرم رو دارن جوری که نمی ذارن آب تو دلش تکون بخوره این خیلی خوبه اما من جدیداً بخاطر یکسری رفتارها به شدت دیگه حساس شدم اولاً ما هرچی پول داشتیم شوهرم داد برای ساخت این خونه به مادرش به امید اینکه خونه زودتر فروخته میشه و بد.دوم اینکه من همش دارم توی تمام مسائل صرفه جویی می کنم و خیلی وقته چیزی واسه خودم نگرفتم در حالیکه شوهرم هر چی هم پول کم یا زیاد که دستش میاد می ده به مامانش و مامانشم همش داره خرجهای بی مورد از جمله کاشت ناخن، خرید بارونی و مانتو و پالتو و کفش و کیف و ... گرونقیمت می کنه.امروزم خود مادر شوهرم گفت که 120000 تومن از شوهرم گرفته و بارونی خریده، میگه اینقد خودمو مظلوم کردم و لوس کردم واسش که دلش سوخت واسم و داد بهم. شوهرمم همش میگه اینو یادت باشه من اگه بجایی برسم حتماً باید به مامانم برسم حتی اگه واسه خودمم خونه نخریدم باید واسه مامان بخرم چون خیلی زحمت کشیده واسم تمام این پول رهن خونه رو به جای اینکه برای قسط و قرضهاش بده داده واسه عروسی من من خودم رو مسئول فشارهایی که الان رو مامان هست می دونم و باید واسش جبران کنم.منم گفتم:بالاخره خانواده اته باید واست عروسی بگیره دیگه.خلاصه اون قدری که الان حواسش به مامانشه که اذیت نشه اصلاً به فکر من نیست.من خیلی رابطم با مادر شوهرم خوبه و خیلی دوسش دارم اما شوهرم داره حساسم میکنه.نمی دونم دارم زیادی کوتاه میام که داره ازم سو استفاده میشه؟چرا شوهرم فکر میکنه من هیچی نمی خوام و مامانش باید ترگل و ورگل بگرده جای من در حالیکه میدونه من بعد از عقد از خانوادم درخواست پول نمی کنم و خیلی هم از این بابت توی تنگنا هستم ؟من همش استرس کم اوردن پول عروسی رو دارم در حالیکه مامانش...چه رفتاری از من باعث شده شوهرم خواسته های منو نمیبینه؟ اینطوری اصلا عاقبت خوبی برای زندگی خودم نمی بینم دوستان گلم شما چه راه حلی دارید برای من؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)