زن امیدوار ممنون از راهنمایی های خوب شما
اخه غرورم اجازه نمیده برم جلو چون تو دعوا زنگ زد به خانوادم و گفت طلاقش میدم و به خودم گفت کاری باهات میکنم که پدر مادرت به دست و پام بیفتن چون هر دفعه دعوا شده پدرم بهش زنگ زده و اشتی داده مارو عادت کرده منتظره یکی بیاد اشتی بده
می ترسم که عادت کنه همش از جانب من باشه
با اینکه امروز عید بوده به جای این که بیاد خونه مشکلمون و حل کنیم رفته خونه مادرش
و همش احساس میکنم
با این کاراش می خواد منو جلو ی خانوادش کوچیک کنه
واقعا داره با کاراش زجرم میده منم تمام روز خونم و به فکر اینده وزندگیم هستم ونگران همه چی
احساس می کنم
دیگه امنیت ندارم یه جورایی احساس می کنم داره پشت منو خالی میکنه
خدایا کمکم کن من جز تو کسی و ندارم از کی کمک بخوام جز تو فقط صبر و طا قتم کمه
دوست عزیزم دلم گرفته اخه چرا خدایا به همه ارامش بده به منم همینجور
دوست عزیزم دیگه خسته شدم از این قایم موشک بازی های شوهرم می خوام یه مدت تنها ش بزارم
به نظر شما برم چند روز خونه مادرم
از یک طرف می ترسم اوضاع بد تر بشه
اخه پس چرا اون منو نمی خواد ببینه منم دوست ندارم تو خونه ی بدون محبت باشم
چی کار کنم تو رو خدا دوستان نظر بدید ممنون