مینا جان عزیز دلم؛ چرا سعی نمی کنی خودت و همسرت رو بشناسی؟
چرا داری با زندگیت بازی میکنی؟
چرا از اتفاقات گذشته به عنوان یه درس که باید برای همیشه در حافظه ات باشه استفاده نمی کنی؟
مینا! اگر واقعا در مدرسه و علم و دانشگاه آدم موفقی هستی، پس باید بتونی از این هوش و ذکاوتت در زندگیت هم استفاده کنی!
باید یاد بگیری که همه ی ما اشتباه میکنیم، اما مهم اینه که این اشتباهات رو چند بار دیگه هم تکرار میکنیم! من نمی خوام اذیتت کنم و یا نصیحتت کنم، میخوام بگم که تو باید قدرت این رو داشته باشی که در مرکز زندگیت باشی و نسبت به زندگیت و جریانات اون آگاه باشی و با آگاهی قدم برداری!
تو یکبار تصمیم گرفتی و شروع کردی؛ و اتفاقا اثرات اون هم از طرف همسرت منعکس شد؛ اما نتونستی این موقعیت رو حفظ کنی و دوباره از دست دادی این موقعیت رو!
میخوام بگم که اتفاقا مردها تحملشون در برابر مشکلات کمتر از زنهاست و این هنر زنانه باید باشه که شرایط خوب رو با درایت کامل حفظ کنه و در کانون زندگیش منتشر کنه!
همسرت حتی بعد از گذشت این چند روز؛ با خوندن نامه؛ از تو فرصت خواست که کارهایی رو که ازش خواسته بودی برات انجام بده؛ داشت مطابق میل تو رفتار میکرد و اتفاقا تو هم چون دوسش داشتی و داری؛ رفلکس های خوبی از خودت بروز میدادی، اما اینها کافی نیست، اینها نشون میده که تو هیجانی برخورد میکنی و مثل بچه ها که وقتی دارن خونه درست میکنن؛ اگه یکی از مهرها بیوفته میزنن همه چیز رو خراب میکنند و قدرت مدیریت ادامه ی بازی رو حتی با وجود افتادن یه مهره رو ندارن؛ داری توی زندگیت بازی میکنی!
تو باید توانایی مدیریت این رو داشتی که اون لحظه ای که همسرت شروع کرد به گله و شکایت از تو که چرا پیش مادرش نرفتی؛ با عشق مساله رو جمع میکردی و اصلا اجازه نمی دادی که در این شرایط همچین بحثی بخواد فاصله ایجاد کنه بین شما!
تو باید یاد بگیری که همیشه نیازی نیست که بحث منطقی با همسرت داشته باشی؛ گاهی لازمه که همدلی کنی و بگی که بعدا سر یه فرصت مناسب در موردش صحبت میکنیم و اینکه اگه اذیت میشی که بیای خونه ی مامانم اینها؛ پس من میرم یه سری بزنم؛ لطف کن اگر میتونی بیا دنبالم!
شاید همسرت وقتی می اومد دنبالت؛ بخاطر لطف و محبت های مادرت، یه حال و احوالی هم از مادرت می کرد!
شاید تو میتونستی با کلماتت موقع رفتن معجزه کنی که دلش بخواد که اون لحظه با همسرش باشه؛ حتی خونه ی مادر همسرش!
و شاید اون لحظه نیاز بود که تو فقط بهش بگی که مادرم چقدر دامادش رو دوست داره؛ چون این چند روز که حالش خوب نبود هم حتی دوست داشت که تو رو ببینه و سراغت رو میگرفت؛ بدون هیچ انتقادی!
مینا جان! عزیز دلم خواهش می کنم هنر زندگی کردن رو بیاموز و سعی کن که لحظه هات پر باشن از محبتی که بین تو و همسرت وجود داره؛ بدون مهم دونستن افکار آدم های دور و برت!








علاقه مندی ها (Bookmarks)