این راهم بگم که خاطرات خیلی بدی در زندگیم وجودداردکه نمیتوانم جبران کنم تمام اتفاقاتی که به عنوان خاطره زندگی ازانهایادمیشود درزندگی من مثل کابوس بوده است تولددخترم که درببمارستان تنها بودم وبدون همراه وهیچ کمکی .روزعروسی که فقط ازفکر مهمانی محقر وکم جمعیت ان حالاهم حالم بدمیشود درحالی که ان موقع مشکل مالی هم نداشت ومن روم نمیشداعتراض کنم .من نمیگم اوصددرصدمنفی است به هرحال هرانسانی خوبی وبدیهایی دارد ولی وقتی فکرمیکنم از تنهایی من چقدراستفاده کرد وچقدرظالمانه خوشیهای کوچک زندگی من رانابودکرد نمیتونم مثل شمافکرکنم اینکه من چه قدرباانرژی وباصداقت جلوامدم وچقدرسرخورده شدم .نمیدونم یک انسان چقدرظرفیت بخشش دارد بااینکه من کینه ای نیستم نه درصددانتقام واذیت کردن هستم ونه ازناراحتی اوخوشحال میشم ولی دلم برای خودم میسوزد وباخودم فکرمیکنم نتیجه اونهمه تلاش و جان سختی بایداین باشد؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)