سلام بچه ها امیدوارم همه خوشحال باشید وبه من هم راهنمایی بدید
راستش من اصلا حوصله خونه مادر شوهر رفتن ندارم به شدت حوصله ام سرمیره وبعدش خیلی کسل میشم اصلا خسته تر میشم ....اذیتم نمیکنند وبهم ابراز محبت هم میکنن ولی واقعا اونجا از شدت بی حوصلگی خخخخخخخخففه میشم....ونفسم میگیره میفهمید چی میگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟هیچ حرفی باهاشون ندارم وهیچ تشابهی در افکار........مادر شوهرم عین ماسته....هیچ کششی در آدم ایجاد نمیکنه ولو منفی ....اصلا حس سیب زمینی به آدم القا میشه...نه بدجنسه نه مهربون ...نه باهات عاطفیه ومادرانه نه عین مادر شوهراست ........اصلا خود شیربرنجه
بعد شوهرم انتظار داره ازم هفته ای 3 بار یا 2 بار بریم خونه اونا ور دل مادرش بنشینیم وبه ثانیه هایی که قد یک قرن میگذرند چشم بدوزم....اونهم بعد از یک هفته کاری روز 5شنبه وجمعه به جای تفریح وشادی همنشین این مادر شوهر جذذذذذذذذذاب بشم....
من چه خاکی به سرم بریزم که دق نکنم بابا من آرزوی چه مادرشوهر گرم وگلی داشتم وچی نصیبمون شد مجسمه خنثی بودن ........البته گاهی یه چیزایی هم به شوهرم یاد میده ....وتو مسائل مالی خیلی زرنگ بازی درمیاره........وانقدر محیط خونشون کسل کننده بوده که بچه هاشون از کودکی دائم پیش دوستاشون بودن ..وراستی شوهرم بیشتر از سر دلسوزی وترحم میره خونه باباش چون اونا انتظار دارن واگه نریم خیلی گله میکنن ولی عذابی است الیم....








علاقه مندی ها (Bookmarks)