سلام
راستش به نظرم مشکل اصلی من با خانوادم من نیستم یه کمی هم اونا باید منو بپذیرن .قبل از این که من بخوام مسلمون بشم مامانم منو به عنوانه یه بی دین پذیرفته بود و با من در خونه رابطه خیلی خوبی داشت .
حتی اون موقعی که دوست دختر داشتم تنها کسی بود که باش در مورد دوست دخترام حرف میزدم . بش می گفتم به اون ها چی گفتم یا باشون کجا رفتم و اگه بش نمی گفتم هم خودش ازم می پرسید . مامانم این کار رو به عنوان کاری که همه انجام می دهند پذیرفته بود با اینکه گاهی به من می گفت که با این کار من مخالف است .
بعد از این که تصمیم گرفتم این کار رو کنار بذارم خیلی خوشحال شد . حتی تا مدتی به من ماهیانه پول مناسبی به عنوانه جایزه این که این کار را کنار گذاشتم می داد .و بم گفته بود میره برام خواستگاری و هر وقتم که لازم باشه تو زندگیم کمکم می کنه .
اون مدتی هم که بش گفتم مسلمون شدم خیلی خوشحال شد و از خوشحالی گریه اش گرفته بود . متاسفانه الان دیگه از من توقع داره که مدهبی باشم و این توقع رو هم خودم درش ایجاد کردم .
اما حالا که فهمیده دوباره بی دین شدم خیلی با من بد شده . به من گفته که در مورد من می خواهد با یک روحانی مشورت کند ! هر چه که ان روحانی بگوید عمل می کند . از ان روحانی می پرسد که باید در مورد من چگونه برخورد کند . خیلی میترسم .می دونم که یه روحانی چه جوابی داره که به مادرم بده و اون موقع کل زندگیم میره رو هوا !
حتما یک روحانی به مادرم می گه که باید بین بچت و دینت یکی رو انتخاب کنی و نباید با پسرت کاری داشته باشی و هیچ وقتم نباید حاضر بشی دختری رو برای پسرت خواستگاری کنی که بدبخت بشه .
الان دیگه پدر و مادرم بر ضد من متحد شدند . دیگه هیچکی رو به جز خدا ندارم . نه دوست دختری دارم که دلم به اون خوش باشه نه پدری نه مادری .
نمی دونم چه کار کنم . بش چی بگم . به نظزتون خوبه که بش بگم بیاد در همدردی تا شما بش مشاروه بدین . بلده با اینترنت کار کنه اما خیلی وارد نیست و شاید حوصله شنیدن جواب ها رو هم نداشته باشه . یا این که یکی از مشاوران اینجا که تا حدودی موضوع من رو دنبال کرده شماره محله کارش رو بده که مادرم بش زنگ بزنه و اون به مادرم بگه که باید با من چطور تعاملات داشته باشه .








علاقه مندی ها (Bookmarks)