افزون بر این دلیل عقلی ، دلایل و شواهد تاریخی فراوانی وجود دارد که درستی نظریه پیشین را به صراحت مخدوش و مورد انکار قرار می دهد. برای نمونه می توان به پاسخ های امام(علیه السلام) به اعلام خطرهای نصیحت گویان اشاره کرد. حضرت در برابر هشدارهای آنان نه تنها نفرمود: اعلام خطرهای شما درست نیست یا من به پیروزی ظاهری خویش اطمینان دارم، بلکه بر عکس، اعلام خطرهای آنان را با این گونه جمله ها، تصدیق کرد و فرمود: صَدَقْتَ راست می گویی"، تکلّمْتَ بِعَقْلاز روی اندیشه سخن می گویی و لَیْسَ یَخفی عَلیّ الرأی(آنچه می گویی) بر من نیز پوشیده نیست. هم چنین در منزل ثَعْلبیّه حضرت به مردی کوفی(که ظاهراً می خواست حضرت را از رفتن به کوفه به سبب کشته شدن در آنجا منع کند) فرمود: ای مرد کوفی! سرچشمه دانش نزد ماست. آیا آنان (مردم) می دانند (سرنوشت آینده ما را) و ما نمی دانیم! این امر ممکن نیست.این گونه پاسخ های صریح به خوبی نشان می دهد که حسین(علیه السلام) از نظر پیش بینی مسائل خطرساز آینده، فراتر از نصیحت کنندگان بود، بلکه تفاوت اساسی حضرت با آنها در این بود که او به اندازه ای به حفظ مصالح اسلام و حمایت از دین جدش اهتمام میورزید که حاضر بود برای حفظ خط اصیل اسلام، که از جدش به پدر و برادر بزرگوارش رسیده بود وآنان به اوسپرده بودند، جهاد کند، هر چند فرجام این جهاد به شهادتش منجر شود. از این رو در برابر اعلام خطر آنها می فرمود:"وَاللهِ اِنّی َلاَرْجُو اَنْ یَکُونَ خَیْراً ما اَراد َاللهُ بِنا قُتِلْنا اَمْ ظَفرْنا"به خدا سوگند! امید دارم آنچه خدا درباره ما اراده کرده خیر باشد، چه کشته شویم وچه پیروز شویم.
دوم آنکه:
بر اساس چنین دیدگاهی، جهاد اسلامی مانند نبردهای غیراسلامی با پیروزی ها وشکست های ظاهری ارزیابی می شود و بُعد اساسی جهاد که هدایت انقلابی جامعه اسلامی بر ضد قدرت های ستمگر وفاسد باشد، مورد غفلت قرار گرفته است، در حالی که انسان های الهی هم چون حسین بن علی(علیه السلام)، بُعد اصلی جهاد را ملاک حرکت خویش قرار می دهند. از این رو در شرایط ضروری با تمام توان خویش برای تحریک مردم به جهاد، اقدام می کنند هر چند خودشان را در معرض خطر و کشته شدن وحکومت های ستمگر را در ظاهر پیروزمند ببینند.چرا که آنان به آثار معنوی نهضت خویش (اگرچه دیررس باشد) اهمیت ویژه ای می دهند. از دیدگاه آنان انجام تکلیف در صورت فراهم بودن شرایط آن، بزرگ ترین پیروزی به شمار می آید، هرچند تکلیف مزبور نتایج ظاهری نداشته باشد وحتی پیامدها ومشکلهای دنیایی فراوانی را به بار آورد. اشتباه طرفداران این نظریه، ظاهربینی شان است که تصور کرده اند هدف از نهضت های الهی، تنها رسیدن به پیروزی ظاهری و نظامی است و براین اساس معتقدند که ممکن نیست مردان خدا هم چون حسین(علیه السلام)بدون اطمینان به پیروزی نظامی نهضت کنند و با نثار جان خویش مردم را برای مبارزه با حاکمان دین ستیز اموی تهییج کنند. از این رو می کوشند سخنان،خطبه ها، نامه ها و وصیت نامه امام(علیه السلام) را که درباره اهداف قیامش بیان کرده یا نوشته است، با قرائن و شواهد تاریخی ضعیف و گاه توجیه های سست، حمل بر اطمینان حضرت به پیروزی ظاهری و تشکیل حکومت اسلامی به شیوه پدرش علی(علیه السلام)، کنند و شواهد و دلایل مخالف را تا حد امکان مردود جلوه دهند. البته ریشه این نادرست اندیشی را باید در عدم درک حقیقت وعمق نهضت حسینی جست.
سوم اینکه:
این پندار که امام حسین(علیه السلام) می توانست با امکانات اندکش قدرت جهنمی یزید را درهم کوبیده و با تشکیل حکومت ایده آل اسلامی، جامعه عریض وطویل مسلمانان
را با آن همه فساد و انحطاطی که بیشتر در عصر عثمان و به ویژه در زمان معاویه رواج یافته بود، اصلاح کند، پندار بی اساس و ساده لوحانه است که برای آن نمی توان شاهد موافقی یافت، چرا که صاحبان چنین اندیشه ای به جوّ پراختناق و دین ستیزانه حکومت اموی که تمام ارزش های الهی را واژگونه ساخته بود، توجه نداشته و نتوانسته اند این واقعیت را درک و هضم کنند که در جامعه ای که شرک محوری جایگزین خدا محوری شده است، تشکیل حکومت عدل الهی واحیای ارزش های اصیل اسلامی کاری بس دشوار است. هم چنانکه امیرمؤمنان(علیه السلام)در عصر خویش به رغم میل باطنی خویش در پذیرش خلافت (با توجه به چنین دشواری هایی که وجود داشت) چنین تجربه ای را آزمودند و با این که امکاناتشان نسبت به فرزندش حسین(علیه السلام)زیادتر بود و به جز شام بر سرتاسرقلمرو اسلامی تسلط داشتند، ظاهراً موفق به تأسیس حکومت فراگیر اسلامی که در سایه آن حتی مردم فاسد و دنیاگرای شام اصلاح شوند و تن به ارزش های الهی دهند، نشدند تا آنجا که به وسیله برخی از مردم به اصطلاح موافق; اما کژاندیش، به شهادت رسیدند.
بنابراین امکان موفقیت در تشکیل حکومت اسلامی برای حسین بن علی(علیه السلام) که به مراتب امکاناتشان کمتر و محدودیتشان بس فزون تر از پدرشان علی(علیه السلام) بود و مردم نیز به سبب حاکمیت بیست ساله معاویه فاسدتر و بی اعتناتر به مسائل دینی شده بودند، بسیار ضعیف بود. از این رو نظر نویسنده کتاب تشیع در مسیر تاریخ به نظر می رسد که:
مطالعه و تجزیه و تحلیل دقیق حوادث کربلا به طور کلی، این حقیقت را نشان می دهد که حسین(علیه السلام) از همان آغاز، نقشه ایجاد انقلاب کامل در وجدان مذهبی مسلمین را می کشید. تمام اَعمال و کردار حسین(علیه السلام) نشان می دهد که وی کاملا از این حقیقت آگاه بود که پیروزی از راه قدرت و امکانات نظامی همیشه موقتی است، زیرا قدرت نیرومندتری وجود دارد که بتواند آن را در جریان زمان نابود کند. ولی پیروزی که از راه رنج و جانبازی به دست آید، همیشگی است و در وجدان بشری، اثری جاودان می گذارد.
ادامه دارد....
.
چهارم اینکه:
بر اساس این دیدگاه، هدف اصلی نهضت امام(علیه السلام) در آغاز، تشکیل حکومت اسلامی وسرنگون کردن حکومت یزید بوده است و امام(علیه السلام) حتی تا آن زمان که سپاه حر را به همراهی خویش فرا خواند، این هدف را دنبال می کرد، اما آنچه در واقع اتفاق افتاد این بود که قیام امام(علیه السلام) به سرنگونی یزید و حاکمیت امام(علیه السلام) منتهی نشد. بنابراین چاره ای نمی ماند جز اینکه نهضت امام(علیه السلام) را نهضتی شکست خورده بدانیم! چرا که امام(علیه السلام) به آنچه هدف و غایت نهضت (تشکیل حکومت اسلامی) را تشکیل می داد، دست نیافت و از سوی دیگر، هر آنچه پس از نهضت و در اثر آن به وقوع پیوست، (اعم از آثار مطلوب و نامطلوب) جزو اهداف نهضت نبود. حال آیا واقعاً چنین بوده است؟ وآیا این نظریه را با این چنین لازمه ای می توان پذیرفت و از آن دفاع کرد؟
اما درباره دیدگاه برخی از عالمان متقدم، هم چون شیخ مفید، سید مرتضی و شیخ طوسی(رحمهم الله)درباره قیام امام حسین(علیه السلام)و استناد به آن باید گفت:
نخست اینکه:
این اندیشمندان در مقام اقناع و پاسخ گویی به اهل سنت، چنین دیدگاهی را مطرح کرده اند. چرا که اهل سنت بر این باورند که: امام(علیه السلام) مانند دیگر مردم بر پایه گمان خویش عمل می کند و به خاطر اجتهادش (چه به صواب رفته باشد وچه به خطا) شایسته پاداش است، جز اینکه پاداش او در انتخاب صواب، بیشتر است. بنابراین، هدف این اندیشمندان این بوده که به ایرادهایی که به قیام امام حسین(علیه السلام)می شده با معیارهای کلی و ظاهری پاسخ دهند تا فرقه های غیرشیعی هم که امام حسین(علیه السلام) را امام نمی دانستند و به قیام وی معترض بودند، قانع شوند. چرا که آنان در شرایط و جامعه ای به سر می بردند که افکار اهل سنت حاکم و اندیشه های شیعی در انزوا قرار گرفته بود، از این رو از نظر
اجتماعی و سیاسی ناچار بودند قیام امام حسین(علیه السلام) را نه به عنوان یک قیام شیعی بلکه دست کم به عنوان قیام یک شخصیت اسلامی که اوضاع را ظاهرا مناسب دید و قیام کرد، تشریح کنند تا آن را از آماج تهمت های گوناگون برخی ازفرقه های اسلامی بِرهانند. شاهد بر این مدعا، سخن سید مرتضی در آغاز کتاب تنزیه الانبیاء است، آنجا که می گوید:
خدایت توفیقی نیکو دهد که از من خواستی کتابی را در عصمت پیامبران وامامان(علیهم السلام)از همه گناهان کوچک وبزرگ و ردیه ای را بر مخالفان این مسئله، با وجود اختلاف آرا و تعدد مذاهب آنان، املا کنم.
چنانکه ملاحظه می شود سید مرتضی کتاب یاد شده را با توجه به اختلاف در اعتقادها و دیدگاه های مذاهب، املا وتدوین کرده است.
دوم آنکه:
با اذعان به عظمت علمی این اندیشمندان بزرگوار و احترام به دیدگاه آنان، باید توجه داشت در مسائل نظری و حوادث و جریانهای تاریخی، همواره باب بحث و بررسی باز است، و هیچ محققی ملزم نیست بدون بررسی مبانی نظری و شواهد و ادله تاریخی نظریه ای، به صِرف عظمت علمیِ صاحب دیدگاه، تعبدی آن را بپذیرد و به لوازم آن ملتزم شود، هم چنانکه خود آنان نیز در بسیاری از این گونه موارد، با هم اتفاق نظر نداشته و برخی از آنان نظریات استاد خود را نقد کرده اند.بنابراین خود آنان نیز همانند سایر محققانِ منصف، اذعان دارند که ممکن است در اندیشه ها واجتهادهایشان اشتباه هایی وجود داشته باشد و نیز معترفند که اجتهاد مجتهدان حتی در مسائل فقهی برای فقهای دیگر حجت نیست تا چه رسد به اظهار نظر درباره جریان ها وحوادث تاریخی که حتی برای غیر مجتهدان الزام آور نیست و هرکس بسته به توان و استعدادش می تواند با مطالعه و تعمق در حوادث تاریخی و ارایه شواهد و استدلال های متقن، نظریه ای را درباره موضوع های مورد مطالعه، انتخاب و یا حتی رد کند.
ادامه دارد .............
.








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)