سلام کوچولوهای عزیز
آنی جان عجب کار سختی!
خب من چشمامو بستم و شروع کردم به کودک درونم فکر کردن ,یه سوال اینکه شما وقتی به کودک درونتون فکر می کنید کجایید؟ یعنی کجا می بینیدش؟ مثلا من کنار دریا بودم شاید چون قبلش دلم می خواست اونجا باشم اینجوری درسته؟ یا باید یه جای بدون فکر و انتخاب من باشه؟
سوال بعدی اینکه شما همین قدر واضح می بینیدش؟ همینجوری صاف وایساده؟ من وقتی بهش فکر می کردم اولین چیزی که توی ذهنم اومد یه دختر کوچولو بود که داره می دوه یکمم از من دور بود بعدم تازه هی تصویرهای دیگه از فیلم دیشب گرفته تا اتفاق پریروز میومد تو ذهنم تصویر این خراب می شد مثلا انگار که قطع و وصل بشه
البته شاید همینکه من یک دختر کوچولو می بینم به این خاطره که همین انتظارو دارم خب وقتی من به کودک درونم فکر می کنم و اینکه چه شکلیه طبیعتا انتظار ندارم یک لاک پشت ببینم!:)
بعدم من درست نمی دیدم چه شکلیه که بخوام بکشم خلاصه بعد از کلی تلاش و تقلا یه همچین چیزی دیدم ولی خب شایدم ذهنم دید خیلی اصرار دارم اینو ساخت عوض دختر کوچولوم تحویلم داد!
دیگه کارمون زیاد به حرف زدن نکشید :) ولی خوب من هی منتظر بودم یه چیزی بگه نهایتش اولین جمله که اومد توی ذهنم این بود, حالا دیگه نمی دونم خودش گفت یا این جمله بر اساس یک پیش زمینه بود
من درست نتونستم ذهنمو خالی کنم چیزهای دیگه ای هم بودن هی هم حرف می زدن.











پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)