[align=justify]2 ماه پیش بود که به دنبال یه عمل جراحی مجبور شدم به دستور دکترم یک هفته استراحت مطلق داشته باشم و ناگزیر اون یک هفته رو باید خونه بابام اینا می گذروندم تا مامانم حسابی هوام رو داشته باشه و ازم مراقبت کنه. شوهرم برای صرف غذا میومد خونه بابام و شبها می رفت خونه خودمون. تو سه سالی که از یکی شدنمون می گذشت این اولین بار بود که از هم جدا می شدیم. خیلی برای هر دومون سخت بود. شوهرم جلوی خانواده ام چیزی نمی گفت ولی هر شب بعد از اینکه ازم خداحافظی می کرد و می رفت زنگ می زد به موبایلم و یه ساعت با هم حرف می زدیم. صداش می لرزید. آرزو می کرد که این یک هفته زودتر تموم بشه و من برگردم خونه. منم خیلی بهم سخت می گذشت. دلم که براش تنگ میشد به عکسش که بک گراند گوشیم بود نگاه می کردم و یواشکی گریه می کردم که مامانم اینا نبینن. خلاصه اون یک هفته گذشت و من برگشتم خونه. شوهرم اومده بود دنبالم وقتی رفتم تو دیدم خونه رو کاملا تمیز کرده. غذا از بیرون گرفته بود و روی میز با سلیقه چیده بود. منو محکم بغل کرد و گفت به خونه خوش اومدی. چشامون پر از اشک شده بود. تا تونستم بوسیدمش و خدا رو شکر کردم که شوهر به این خوبی نصیبم کرده. [/align]







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)