[align=justify]تابستون پارسال با شوهرم، بابا و مامانم و 8-7 نفر از فامیلها رفته بودیم کوه. یه جای خیلی قشنگ و آروم پیدا کردیم و همه دور هم نشستیم. گفتیم و خندیدیم و نهار خوردیم و... بعدش من و شوهرم پا شدیم که یه دوری اون اطراف بزنیم. بابام دستش و دراز کرد و به یه جایی اشاره کرد و گفت اگه از این طرف برید اونجا می رسید به یه روستای کوچیک. ما هم از همون طرف رفتیم و بعد از حدود نیم ساعت به روستا رسیدیم. جای قشنگ و دلنوازی بود. یه دوری زدیم و من که گرمای هوا اذیتم می کرد گفتم برگردیم. اونجا که نشسته بودیم خنک تر بود. موقع برگشت سرازیری راه بیشتر اذیتمون می کرد. یکدفعه پاشنه کفشم در رفت و چیزی نمونده بود که بیفتم. یادم رفته بود کتونی پام کنم!!! گفتم حالا چکار کنیم؟ شوهرم کتونیشو درآورد و داد که بپوشمش. هرچی گفتم نه. نمیشه. خودت چی؟ قبول نکرد و گفت راه پر از سنگها داغ و تیزه. پاهات زخمی میشن. منم کفشامو همونجا گذاشتم و کتونی شوهرمو پوشیدم و راه افتادیم. خلاصه در حالیکه شوهرم یه جفت جوراب سفید پاش بود و بدون کفش بود دست منو محکم گرفته بود و کل مسیر رو در همون حالت طی کردیم. منم که شماره پام36 بود و کتونی شوهرم که سایز 42 بود رو پام کرده بودم و به سختی قدم بر می داشتم. وقتی رسیدیم به جاییکه بابام اینا نشسته بودن همه برگشتن سمت ما و یکدفعه صدای خنده شون بلند شد.بیچاره شوهرم تا چند روز کف پاش می سوخت. هیچ وقت از خود گذشتگی اون روزشو فراموش نمی کنم.
[/align]







بیچاره شوهرم تا چند روز کف پاش می سوخت. هیچ وقت از خود گذشتگی اون روزشو فراموش نمی کنم.
[/align]
پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)