اینگونه می توانم بر روی کاغذ بیاورم که در خانواده ای با فرهنگ غنی اعتیاد پا به دنیا نهادم. پدر بزرگ، مادر بزرگ، پدر و ...
به نام یزدان پاک
اینگونه می توانم بر روی کاغذ بیاورم که در خانواده ای با فرهنگ غنی اعتیاد پا به دنیا نهادم. پدر بزرگ، مادر بزرگ، پدر و ...
دوران زیبای نوجوانی و جوانی را به پایان بردم و عازم خدمت سربازی شدم. به دلیل اینکه آدم بسیار عاطفی و احساساتی بودم دوری از خانواده بسیار سخت بود و بهانه ای شد تا با مواد مخدر آشنا شوم. اول از مصرف حشیش شروع شده تا به تریاک رسید. باور کنید با اینکه همه اقوام و آشنایان نزدیکم به مصرف مواد مخدر اعتیاد داشتند اما هیچ وقت فکر نمی کردم که خودم روزی به یک مصرف کننده حرفه ای تبدیل شوم که حتی برای تهیه سیگار هم نتوانم از خانه خارج شوم. مگر نه اینست که برای انتخاب درستی یا غلطی یک مسئله آدم به آمار و ارقام نگاه می کند. خوب من هم همین کار را کردم اما فقط و فقط یک کارتن خواب بیشتر در نزدیکان و اقوام من وجود نداشت وبقیه با اینکه مصرف کننده بودند زندگیشان را می کردند و این نگاه سطحی و اشتباه آن موقع بود که بهترین توجیه و دستاویز اعتیاد می گشت.
در اوایل دوران مصرف لذت فراوانی کسب می کردم که واقعاً زیبا و دوست داشتنی بود و نمی شد آن را با هیچ متاعی عوض کرد اما این دوران بسیار کوتاه بود. کم کم فاصله زمانی مصرف کم شده و مقدار مصرفم زیاد شد . با شروع این دوران بی نظمی ها، بدقولی ها، دروغگویی ها و ... و در آخر از دست دادن کارم ثمره و میوه تلخ اعتیاد شد. برای تهیه و مصرف مواد به هر حیله و ترفندی دست می زدم که خمار نباشم. بعد از چند وقت، دیگر در خانه مصرف می کردم. اوایل با مخالفتهای مادرم روبرو می شدم اما کم کم توانستم آنها را مجاب کنم. وضعم آنقدر وخیم شده بود که با پدر و مادربزرگ هم سر بساط می نشستم و مصرف می کردم و خوشحال و سرافراز از این کار که دیگر غصه جای مصرف کردن را نداشته و نمی خوردم. اما دیگر آن پرده حیا و احترام از بین رفت. با فوت مادرم مقدار موادم رو به افزایش گذاشت و یک خانه نشین واقعی شدم. ظهر که از خواب بر می خواستم تا ساعت 8 الی 9 شب یا حتی بیشتر پای بساط بودم و هر چه بود دود می کردم. آنقدر لذت داشت که دنبال دودها در خانه را می افتادم که یکی شان هم هدر نرود. تازه داشت آنروی سکه هویدا و آشکار می شد. کم کم بد اخلاقی ها و بدرفتاری ها شروع شد. روزی نبود که در خانه ما درگیری وجود نداشته باشد. مصرف مواد چنان مرا تندخو و عصبی مزاج کرده بود که به هیچ چیزی قانع نبودم. دیگر قید کار را هم زده بودم. پول مواد را هم با تهیه مواد برای فامیل و یا اینکه از مواد پدرم برمی داشتم، پیدا می کردم.
این وضع چند سالی ادامه داشت. پدرم چند بار دست به دامن بزرگترهای فامیل شده بود که به قول معروف تکلیف من را روشن کند، یا درست شوم یا اینکه از آن خانه بروم. اما من حرف خودم را می زدم و کار خودم را می کردم. دیگر خودم هم از این وضع خسته شده بودم. واقعاً از خودم بدم می آمد و اگر خودکشی گناه نداشت چندین بار می خواستم دست به خودکشی بزنم اما همیشه منصرف می شدم. شاید هم می ترسیدم. همه لذتها تبدیل به خفت و خواری شده بود و دیگر آن ارزش و احترام را بین خانواده حتی برادرهای کوچکتر هم نداشتم. چه شبها که با همان حال نشئگی به حال خودم گریه می کردم و عاجزانه از خداوند می خواستم که راه چاره و نجاتی جلوی پایم قرار بدهد. این را هم اضافه کنم که برای ترک چندین بار به داروهای گیاهی پناه بردم اما جواب نمی داد. هر موقع که دوره قرص ها تمام می شد، مصرف مواد من هم افزایش پیدا می کرد و اعتماد به نفسم نیز برای اینکه دیگر نمی توانم از این اعتیاد بیرون بیایم کمتر و کمتر شده و از دست می دادم. حتی قبل از آشنایی با کنگره، اقوام برای من وقت از دکتر روانپزشک را گرفته بودند، چون از لحاظ عصبی و روانی بسیار آشفته شده بودم. اما خودم یک ایمان و اعتقاد قلبی در درونم وجود داشت که مشکل من این نیست. حتی مادربزرگم که یک دوره 10 ساله مواد را به صورت سقوط آزاد ترک کرده بود، دوباره به مواد پناه آورد. هر وقت که از آن دوران 10 سال از او سئوال می کردم با آه و سوزی جانگداز عنوان می کرد که " احمد به خدا در این 10 سال خمار بودم و خماری می کشیدم ، چه خماری بدی .
خلاصه در یکی از شبها که واقعاً مستاصل و درمانده از همه جا و همه کس بودم در اوج نشئگی پناهی جز خدا نیافتم. واقعاً دلم شکست و آنشب از او خواستم که مرا یاری رساند و راه نجاتی پیش پایم قرار دهد. چند روز بعد شنیدم مکانی وجود دارد که مواد را کاهش می دهند و از خودش کم می کنند تا درمان حاصل گردد. با ورود به کنگره احساس کردم که حرفهای تازه ای می شنوم که انگار تا این مدت از زبان کسی جاری نشده بود. انگار خداوند دعای مرا مستجاب کرده بود و راهی بسیار زیبا و روشن جلوی پایم قرار داده بود. با صحبت هایی که در اتاق مشاوره با من شد فهمیدم که برای درمان اعتیاد باید روی سه مقوله جسم، روان، جهان بینی کارکرد و اینکه باید سفری را آغاز کنم. سفری که با صبر، آموزش و عمل به آموختنی ها همراه است، تا یک فرد موفق شود. بعد از 15 ماه به پایان سفر اول و قطع مصرف مواد مخدر رسیدم والان مدت 3 سال است که به رهایی وآزادی از مواد نائل گشته ام و به درجه کمک راهنمایی رسیده ام و به خدمت در کنگره مشغول می باشم. دیگران کاشتند، ما خوردیم ، ما بکاریم تا دیگران بخورند. در ضمن برادر کوچکترم نیز با ورود به کنگره بیش از یکسال می باشد که به رهایی رسیده است . امروز که از پشت شیشه به دانه های زیبا و سپید برف نگاه می کنم و از اینکه می توانم نعمت های خداوند را بیشتر از گذشته ببینم احساس خوشحالی می کنم. نعمت هایی که انسان وقتی دارد از دیدن آنها غافل است و من خودم با نگاهی که در تصویر ذهنم می نمایم گذشته را اینگونه می بینم. غافلتر از همه ؛ گذشته ای تلخ و سیاه، سیاه تر از یک سیاهی به نام اعتیاد که به مانند عظیم ترین سیلابهاست که قویترین ریشه ها را با خود کنده و می برد. بسان خشکسالی که سبزترین درختان را می خشکاند و من جوانه های بهاری را دوباره با تمام وجودم حس می کنم.
الان که به آن موقع فکر می کنم ، هرکس می خواست مثال یا الگوئی بابت بدی و خفت و خواری بزند کلمه احمد از دهانش نمی افتاد و نفر اول در این موضوع بودم اما خدا را شکر الان دیگر اینگونه نیست و راه زندگی درست را یافته ام .
از خداوند بزرگ سپاسگذارم که مرا با این مکان مقدس آشنا نمود. از جناب مهندس دژاکام که این راه را برای ما باز نمود و چراغ راه ما گردید، سپاسگذارم.
با لذت و شور و شعف فراوان می گویم که ای دوست عزیز، من توانستم شما نیز می توانید
من چه سبزم امروز
خدانگهدار احمد
www.c60.ir







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)