مریم خانم حقیقتا راهکاری برای این موضوع پیدا نکردم چون خودم هم دچارشم .
گفتم یکم همدردی کنم بدونید تنها نیستید.
پیشاپیش از اینکه طولانی شد معذرت میخوام .
سعی کردم خیلی خلاصه بگم .
برخلاف شما من بیشتر به رضایت خودم و وجدانم توجه دارم تا خدا .و هرگز برای کارهام منتظر گرفتن پاداش حتی از جانب خدا نیستم ولی توقع دیدن بدی هم ندارم.نوشته اصلی توسط مریم و بابا لنگ دراز
راستش میخواستم تو تاپیکی که زدم در مورد این موضوع بگم ولی دیدم به موضوع تاپیک ربطی نداره وارد بحثش نشدم .ایجاد تاپیک جدید هم منطقی نبود .
این فرصت رو مناسب دیدم تا یکم از مشکلات خودم بگم.
این مشکل رو منم از بچگی داشتم و الان هم دارم .
از 6 سالگی که راهی مدرسه شدم همزمان با پدرم سر کار میرفتم (شغلش آزاده).به خواست خودم نبود ولی اعتراضی هم نمیکردم .از همون اول خودم باعث شدم مسئولیتهای زیادی به گردنم بیافته .
گرفتن نمره عالی تو درسها-کار در لابه لای ساعات مدرسه-خرید لوازم مورد نیاز خونه (نون و...) -کمک به مادرم تو کارهای خونه (تمیز کردن خونه-پختن غذا و...) -نگرفتن پول حتی برای خرید لوازم مورد نیاز مدرسه و...
همگی از بچگی تبدیل به وظیفه و مسئولیت من شد .انتظارها رو از خودم بالا بردم.ولی خوب بچه بودم و نمیدونستم با این کار چه بلایی سر خودم میارم .
تو بچگی چندین مشکل و بیماری برام به وجود اومد که نیاز به جراحی داشت . با اینکه درد میکشیدم اصلا ناله نمیکردم.حتی وقتی درد میکشیدم یه گوشه مینشستم تا کسی متوجه نشه.(وقتی به یکی از مردای همسایمون که یکی از مریضیای منو با شدت خیلی کمتر گرفت و 2 روز نتونست دووم بیاره و سریع عمل کرد نگاه میکنم به خودم میگم من چقدر قوی هستم که 15 ساله دارم با این مشکل کنار میام!)
تو 9 سالگی تصادف کردم .طوری که هر کی دید فکر کرد مردم .ولی خودم بلند شدم و رفتم خونه(راننده رو هم که مردم گرفته بودنش راهی کردم رفت) .به کسی نگفتم تصادف کردم .ولی فهمیدن .و الان که به گذشته برمیگردم تعجب میکنم که چطور تونستم بدون اینکه بیمارستان یا حتی یه درمونگاه برم خوب شدم!
و کم کم باورم شد که خوب شدن حتی بعد از یک تصادف وحشتناک وظیفمه!
الان برای 3 نفر (2 خواهرم و زن داداشم) انتخاب واحد-دیدن نمره ها-پرینت انتخاب واحد و کارنامه و... رو انجام میدم .
1 بار که یه مشکل برای خواهرم ایجاد شد کلی سرزنشم کرد (تازه مقصر هم من نبودم).
7 بار برای وام ازدواج داداشم ثبت نام کردم .در عوض جوابمو با طعنه ها و حرفای تندش داد.
همه کارهای اینترنتی اعضای خانواده-فامیل-دوستان و... با منه -حتی وظیفه خرید برگه A4 با منه و به خودشون زحمت نمیدن برگه بخرن.
بابام میگه صبح تا شب میشینی ببینی فلان تیم فوتبال چند تا گل زده در حالی که هر روز یه کار ازم میخواد.
اگر خوب نبودم و وقتی درد میکشیدم مثل بقیه بچه ها داد و هوار راه مینداختم الان نه مشکل جسمی داشتم نه مشکل روحی ناشی از اون رو .
اگر به کار کردن و پول نگرفتنم اعتراض میکردم الان که به دوران کودکی فکر میکنم خاطرات عذاب آور یادم نمیومد.
همین الان بابام به همه کمک مالی میکنه .ولی به من که بچگی و جوونیم رو پای کمک بهش سوزوندم هیچ کمکی نمیکنه .حتی برای عملهایی که وظیفش بود 15 سال پیش هزینه کنه و نکرده حاضر نیست بهم کمک کنه (میگه خودت پول داری)
یا دختری که با رفتار و صحبتهاش باعث شد ناخواسته عاشقش بشم وبعد بی خبر گذاشت رفت .بعضی وقتا میگم کاش میتونستم بهش بگم چرا این بلا رو سرم اوردی؟ ولی میگم بذار مثل گذشته فکر کنه من ازش بدم میومده و بابت کارش عذاب وجدان نگیره.
با خودم میگم ای کاش منم میتونستم بد باشم.









علاقه مندی ها (Bookmarks)