به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 6 , از مجموع 6

موضوع: راز شقايق

Threaded View

  1. #1
    عضو همراه آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 09 مهر 89 [ 18:27]
    تاریخ عضویت
    1386-11-13
    نوشته ها
    952
    امتیاز
    20,283
    سطح
    89
    Points: 20,283, Level: 89
    Level completed: 87%, Points required for next Level: 67
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,946

    تشکرشده 1,965 در 675 پست

    Rep Power
    114
    Array

    راز شقايق



    راز شقايق


    شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
    گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
    يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
    ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
    و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب مي گفت :
    شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
    به جان دلبرش افتاده بود- اما
    طبيبان گفته بودندش
    اگر يک شاخه گل آرد
    ازآن نوعي که من بودم
    بگيرند ريشه اش را و
    بسوزانند
    شود مرهم
    براي دلبرش آندم
    شفا يابد
    چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
    بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
    و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
    به روي من
    بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
    به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
    به ره افتاد
    و او مي رفت و من در دست او بودم
    و او هرلحظه سر را
    رو به بالاها
    تشکر از خدا مي کرد
    پس از چندي
    هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
    و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
    به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
    در اين صحرا که آبي نيست
    به جانم هيچ تابي نيست
    اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
    براي دلبرم هرگز
    دوايي نيست
    واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
    نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
    من در دست او بودم
    وحالا من تمام هست او بودم
    دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
    نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
    و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
    که ناگه
    روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
    دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه
    مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
    نشست و سينه را با سنگ خارايي
    زهم بشکافت
    زهم بشکافت
    اما ! آه
    صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
    زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
    و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
    نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
    به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
    بمان اي گل
    که تو تاج سرم هستي
    دواي دلبرم هستي
    بمان اي گل
    ومن ماندم
    نشان عشق و شيدايي
    و با اين رنگ و زيبايي


    و نام من شقايق شد
    گل هميشه عاشق شد
    http://i29.tinypic.com/mtnivn.gif
    [size=large]موفق و پيروز باشيد[/size]

  2. 6 کاربر از پست مفید erfan25 تشکرکرده اند .

    erfan25 (دوشنبه 20 خرداد 87)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 19:38 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.