یکی از خاطرهای خوب من مربوط میشه به صبحهایی که شوهرم میخواد از پیشم بره سرکار مجید من واسه کار باید بره مشهد در حالی که ما خودمون نیشابوریم (120 کیلومتر)این صبحها که شکر خدا کم نیست از صب که واسه نماز بیدار میشیم بهم میگه هنوز نرفته دلم واست کلی تنگ شده
وقتی هم که آماده میشه کلی الکی معطل میکنه که بیشتر پیشم بمونه ورفتن هم مثله بچه ها میشینه بهونه گیری میکنه که نمیخوام برم
وقتی بازوروخنده میفرستمش که بره توی مسافت 10 متری حیاط 5-6 دفعه برمیگرده و منوکه از پشت شیشه نگاش میکنم رو نگاه میکنه هنوز پاشواز کوچه بیرون نگذاشته اس ام اس دلتنگیش واسم میاد
تواین وقتها باهمین کارهای جزیی وساده احساس میکنم خوشبخترین زن رود زمینم![]()










پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)