دوستان همدیردی سلام:
من تا حالا تایپیکهای زیادی گذاشتم ولی تا حالا مشکل اصلیمو اینجا مطرح نکردم.
همونطور که میدونید کار شوهرم و باباش شراکتی هست و تا حالا هیچ حساب و کتابی نداشتن و برای همینم شوهرم هیچی نتونسته پس انداز کنه.. سوال اول اینه که کسانی که کار شراکتی دارند حسابو کتاب شون چطوریه؟ شوهرم می خواد سر سال که شد حسابو کتاب کنه آیا این درسته یا حسابو کتاب باید ماهانه باشه؟
دوم:پدر و مادر شوهرم با اینکه هنوز جوون هستن و هیچ مشکلی ندارن خودشونو خیییلییی به شوهر من وابسته کردن. نه از نظر عاطفی از نظر کارهای روزانشون مثل خرید و..... شاید باورتون نشه ولی حتی مادرشوهرم رنگ موشو خودش نمیره بخره شوهر من براش میخره![]()
و شوهر من مادر حساب خونه ما و خونه پدرو مادرشه... ولی با این حساب شوهر بیچاره من همش پول کم میاره. من هم آدم ولخرجی نیستم. دلیلش اینه که پدرو مادرش خیییلییی از نظر مادی به اون دوتا بچه هاشون میرسن و همیشه هم مهمون دارند. وابستگی دیگشون اینه که اگه بخوان یه مهمونی برن ما هم حتما باید بریم اگه ما نریم اونا هم وانمود میکنن نمیتونن برن. ( درصورتیکه من اصلا با کسانی که اونا رفتو آمد دارند رفتو آمد ندارم حوصلمم اونجا سر میره.) اگه ما بخوایم بریم عروسی اونا هم میخوان بیان اگه ما نریم اونا هم نمیان... خلاصه اینطوری خودشونو وابسته به ما کردن در صورتیکه من میدونم قبلا که شوهرم توی یه شهر دیگه کار میکرده اونا این مشکلات رو نداشتن و راحت زندگیشونو میکردن.... از طرف دیگه هم پدر شوهرو مادر شوهرم همیشه میگن چرا رفتید خونه جدا گرفتید بیاید خونه ما زندگی کنید... پدر شوهرم آدم مستبدیه و حتی مامانشم نمی تونه باهاش کنار بیاد....
اگه ما بریم مسافرت وانمود میکنن تو این مدت که شما نبودین خیلی به ما سخت گذشته چون نتونستیم از خونه بریم بیرون این حالتو بیشتر برادرشوهرم بوجود اورده همش میگه مواظب مامانو بابام باشید در صورتیکه اونا اصلا مواظبت نمی خوان 2 تا آدم بالغ هستن. میگه فلان کارو بکنید بابام غصه می خوره اونکارو نکنید. حالا اونکار به نفعمونه و غصه هم نمیخوره. ... ما میخوایم بریم یه شهر دیگه زندگی کنیم میگه منم باهاتون میام.من اوایل باهاشون راه میومدم ولی بعد داشتن پدرمو درمی آوردن ازشون دوری کردم الانم یه زره بهشون نزدیکتر میشم هی میخوان زندگی شراکتی ما رو شراکتی تر بکنن. به نظرتون چطوری و چجوری این زندگی شراکتی رو مستقلش کنم؟؟؟ چیکار کنم که مثل قبلا روی پاهای خودشون بایستند؟؟؟ من نمیگم مامانو باباشو ول کنه میگم زندگی ما با اونا جدا باشه. مثل بقیه آدما.
اینو هم اضافه میکنم به دلایلی پدر شوهرم می خواد خودشو همیشه وابسته شوهر من بکنه که اونو همیشه نزدیک خودش نگه داره و منو اونو کنترل کنه... حتی با ادامه تحصیل منم مخالفه با سر کار رفتنم هم همینطور....
به نظرتون با مادر شوهرم دوست بشم تا یواش یواش بهش استقلالو یاد آوری کنم و زندگیمو جدا کنم؟؟ یا ازشون فاصله بگیرم؟؟ یا تعادلو رعایت کنم؟؟؟
خواهش میکنم شما که با تجربه اید بگید چیکار کنم؟؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)