سنجاب ، بي نهايت و maryam123 عزيز از اينكه مطالب منو مي خونيد و راهنماييم مي كنيد خيلي ممنونم.
از ديروز كه اين حرفا بينمون رد و بدل شد ديگه تماسي باهاش نداشتم. ولي صبح خودش زنگ زد و به بهانه اينكه اشتباه زنگ زدم و مي خواستم به همكارم زنگ بزنم تا بگم امروز نميام سر كار، خلاصه يك جورايي احوال پرسي كرد و گفت دوباره زنگ مي زنه. من الان سر كار هستم و ظهر وقتي رفته بودم نهار، اومدم ديدم دوباره زنگ زده و شمارش رو تلفنم افتاده ، كه من نبودم. البته اون نمي دونه كه تلفن من تو اداره شماره انداز داره. و فكر كنم به خاطر همينه كه به موبايلم زنگ نزده.
الان كه بيشتر فكر مي كنم مي بينم حرفاي همه شما درسته. به خدا خودم هم مي دونم. ولي نمي دونم اين دوست داشتن چه خاكي تو سرم ريخته كه نمي تونم اين مساله رو هضم كنم.
ولي مي خوام اينبار كه زنگ زد خيلي جدي باهاش صحبت كنم و تكليفمو باهاش روشن كنم. آره به قول maryam123 عزيز اين فهميده كه من دوستش دارم و براي همين داره با من اينطوري رفتار مي كنه. از خدا مي خوام كمكم كنه. برام دعا كنيد كه محكم باشم و نزنم زير گريه.








علاقه مندی ها (Bookmarks)