سلام بر دوست مهربانم ستاره جان و بسیار ممنون از اینکه با حرفاتون آرومم میکنید
من از اون زندگی خسته ام طوری که دوست دارم یه قیچی بردارم و ببرمش دیگه دوست ندارم همسر سابق و بچمو ببینم بخاطر اینکه آدم به درد نخور و بی عرضه ای هستم من نتونستم اون زندگی رو حفظ کنم از بچم خجالت میکشم بخاطر آوارگیش بخاطر بی مادریش و....میخوام فکر کنم اصلا شوهر نکردم و زندگی و بچه ای نداشتم میخوام همه چیو فراموش کنم انقدر تو زندگی باهاش تحقیر شدم و تهمت شنیدم که از روبرو شدن باهاش وحشت دارم و میترسم که اذیتم کنه و بگه افتاده دنبالم اومده که التماس کنه بشم مضحکه ی خونوادش دیگه تقریبا دو سال از ندیدن دخترم میگذره و الان دیره که برم باید اون موقع وایمیسادم و میجنگیدم و میدیدمش الان دیگه خیلی دیر شده میدونم که مشکلی بجز دیدن من نداره اونا هم که کارشون اینه مادر شوهر سابقم ازش خیلی خوب نگهداری میکنه خودش هم که اگه با اکرم ازدواج کنه میبردتش تهران همینجوریشم میبره میاره تا بهش عادت بده وقتی هم که به سن 7 سالگی رسید باید پیش پدرش باشه اگه میدونستم تو شهر خودمون میمونه میرفتم برا دیدنش ولی اینجوری به دست قانون هم ببینمش موقتیه و ممکنه که بره من دوست ندارم یکی دو روز بچمو ببینم دوست دارم مال خودم باشه و خودم بزرگش کنم .وقتی برگردم شهرمون و بگیرمش که نکهش دارم با این هزینه ها چطور نگهش دارم باید یه خونه اجاره کنم حداقل یا نه مادرمم که مریضه و کاری از دستش بر نمیاد خونش هم کوچیکه نمیتونم اونجا ببرم من با بدبختی بزرگش کنم اونوقت پدرش هم استاد دانشگاه بره دنبال اکرم براش خرج کنه و کیف کنه خب حداقل اگه اون موقع قبول میکرد بهم نفقه ی بچه رو بده نگه میداشتم ولی الان چی.....
من نمیدونم دارم چجوری دوریشو تحمل میکنم گاهی خودم تعجب میکنم که انقدر دارم تحمل میکنم ولی دلم برای دخترم پر میزنه دوست دارم ببینمش و بغلش کنم و دستای کوچلوشو ببوسم ولی حیف که نمیتونم من از همه ی متعلقات شوهرم و خانوادش متنفرم حتی از جایی که اونا زندگی میکنن![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)