سلام به همه دوستان همدردی
از همه دوستان به خاطر راهنماییهاشون متشکرم.
من به توصیه های عزیزان عمل کردم. با خودم کلی فکر کردم. اینکه اسم این اتفاق رو بزارم یک تجربه و ازش مثل یک گنج با ارزش نگه داری کنم.
با خودم گفتم که هر دو طرف حق انتخاب دارن و در انتخابشون آزادن. شاید ایشون اثری از معیارهاشون در من ندیدن، و سرزنشی به ایشون وارد نیست.
یک دفترچه واسه اهدافم گذاشتم. اهدافم هم کارایی هستن که ازشون لذت میبرم. اهداف منطقی و زمانبندی شده.
برای خودم یه نامه نوشتم. تو این نامه با نگار دوست شدم و بخاطر تمام اشتباهات و کم کاری ها و تمام احساسات منفی از خودم معذرت خواستم.
به خاطر کمالگرایی مخرب و غیر سازنده از خودم معذرت خواهی کردم و به خودم قول دادم که حتما جبران کنم. از اینکه با کمالگراییم اجازه ندادم تا نگار درونم از زندگیش لذت ببره و بدونه خیلی چیزا هستن که باعث شادیش میشن، ازش معذرت خواستم. به نگار قول دادم که من کنارش هستم همیشه و کمکش میکنم تا از این بحرانی که براش درست کردم نجات پیدا کنه.
پذیرفتم که من نگارم. نگار رو واقعا دوست دارم و بهش عشق می ورزم. پذیرفتم که روش و شیوه خانوادگی من اینه، اینکه انچه مهمه محبت قلبی خانوادمه.
بهار66 عزیز تصمیم گرفتم کمالگرا نباشم. همیشه کسی عینا کنار ما نیست تا شونه هاشو برای گریه داشته باشیم؛ حق با شما بود. من روی نمازم بیشتر از قبل گریه کردم سوگواری کردم و احساس میکنم حالم خیلی بهتر از قبل شده.
من پذیرفتم که باید این مشکل رو بپذیرم و بدونم که شکست نیست و تنها یک تجربه است که میشه مثبت نگاهش کرد. این رو فهمیدم که یک رخداد شر مطلق نیست و یا خیر مطلق. همه امور نسبی هستند و این دید ماست که به اونا وجه مثبت یا منفی میبخشه.
در مورد مشکل درسیم هم دقیق فکر کردم. اینو فهمیدم که به خاطر حضور آقای... نبوده، دلیل افت تحصیلمو کمالگرایی میدونم ( که در بخش دیگه ای باید بهش بپردازم) نتایج کمالگراییم اهمال و پشت گوش انداختن و فرار کردن از درسام بود که برای این فرار کردن به کارهای غیره رو آوردم. از این بابت واقعا از آیدین گرامی کمال تشکر رو دارم بخاطر تشخیص درست و راهنمایی های مفیدشون.
اما یک چیز رو نمیدونم. اگر دوستان مجدد منو راهنمایی کنن ممنون میشم. چطور این نتایجی که بهشون رسیدمو واسه خوم حفظ کنم. نمیخوام در حد شعار باشن یا فقط واسه یک ماه یا حتی یکسال باشن. نمیخوام دوباره به روزهای گذشته برگردم حتی یکبار دیگه. آخه من به نگارم قول دادم که هیچوقت تنهاش نزارم و اجازه ندم که احساس تنهایی کنه. شدیدا از مشکل کمالگراییم میترسم، آخه فهمیدم تقریبا سالهای زیادی میشه که این مشکل وجود داره، واین سه سال اخیر بود که قوت گرفت و اثار منفی داره برام.
به عنوان مثال: دوران دبیرستانم جز نفرات برتر کلاس بودم. با اینکه خیلی خیلی درس نمی خودنم اما معدلم 18 بود اونم تو رشته ریاضی! وقتی نتایج رو میدادن من اصلا احساس رضایت نمیکردم و فرقی بین خودم و کسی که اکثر دروسشو افتاده نمیدیدم...
یا وسواسی که روی وسایل دارم. اگه بخوام تو اتاق درس بخون "می بایست" اتاق کاملا مرتب باشه حتی وسایل دیگران و اینجور من هیچوقت نتونستم درس بخونم چون اون شرایطی که دنبالش بودم حاصل نمیشد.
واسه روزم برنامه های سنگین میریختم. انتظار داشتم بتونم یک کتاب 800صفحه لاتین تخصصی رشتمو بخونم در طول یک هفته! سهم هر روز بیشتر از صد صفحه میشد! و یا اینکه "می بایست" تمام منابع موجود برای یک درسو بخونم. روزانه ساعت مطالعه ام از ده ساعت تجاوز میکرد. اگر نتونستم مطابق برنامه راس ساعت مشخص شروع کنم، کلا روی اون روز رو خط میکشیدم و....
میشه در مورد این مطلب راهنماییم کنید








علاقه مندی ها (Bookmarks)