سلام
راستش منم مثه خانم شمایم میدونم بدم ولی شاید بهتر باشه از دید ماهم به این موضوع نگاه کنید
من اول اینجوری نبودم عاشق مادر شوهرم بودم واز ته دلم میگفتم مامانجووون ولی بعد از مدتی چنان رفتار وعملکردشون بهم سخت اومد که خیلی دلسرد شدم و توی این محبت نابم احساس شکست کردم بعد از عقدم فهمیدم ظاهرشون با باطنشون خیلی فرق داره وچون دوست نداشتم خانوادم مطلع بشن وآبروی خانواده شوهرمو ببرم با شوهرم درددل میکردم شوهرم همیشه شنونده خوبی بود (ازش یه دنیا ممنونم)اما اوایل شوهرم مثه شماکمی ناراحت میشد ولی حالا قبول داره که خانوادش مشکل اخلاقی دارند چون چشمش رو به حقیقت باز شده
صحبت من با شما دوست عزیز
مراقب باش که چشمات باز باشن وواقعیتارو بپذیری نکنه که متعصب باشی روی خانوادت
خانمها دوست دارند با شما درددل کنند پس نیازی نیست جبهه بگیرید
به خانمت آرامش بده که بدونه از همه عزیزتره واست
بعد از درددلا بهش بگو الاهی بمیرم دل عزیزم انقد گرفته هروقت دلت گرفت بیا باخودم صحبت کن من در خدمتم واگه واقعا متوجه شدی رفتارخانوادت اشتباه بود ازش معذرت خواهی کن
توی یه موقعیت خوب بهش بگو وقتی درددل میکنی من دلم میگیره یکی واسه اینکه خانمم ناراحته یکی هم همونطور که طاقت ندارم کسی ازت بد بگه چون عزیزمی بعد ازشما هم خانوادم عزیزمن پس ...
موفق باشید








علاقه مندی ها (Bookmarks)