سلام، صبح همگی به خیر. گلنوش عزیزم ببخشید دیر تشکر کردم ممنونم که راهنماییم میکنی.
این یکی دو روزه انقد درگیر بودم فرصت نکردم بیام بنویسم. من تلاشم رو میکنم ولی میبرم،وقتی سردی و یخی همسرم رو میبینم میخوره تو ذوقم و دیگه نمیتونم ادامه بدم. ما هردومون بدیم ولی به خدا اون بدتره، لااقل اگه به من توجه کنه من درست میشم ولی اون با هیچی تغییر رویه نمیده، به خوب شدنم واکنش نمیده
دیروز عصر انقد بد باهام دعوا کرد و منم انقد گریه کردم که امروز خجالت میکشیدم بیام سرکار(چون چشمام دیدنی شدن) میگفت ما با هم نمیسازیم ،درسته من خودم اومدم همه چی رو از نو شروع کردم ولی حالا به این نتیجه رسیدم که مرگ یه بار شیون یه بار، گفت بریم توافقی جدا شیم. همه ش گذشته رو زیر و رو میکنه، دست بردار نیست. مدام میگه مردم مسخره م میکنن به خاطر بلایی که سرم آوردی زندگیم دوباره رفته لبه پرتگاه. چیکار کنم دیگه نای گریه کردنم ندارم.بریدم. از طرفی گیر داده که زودتر عروسی کنیم. آخه چرا فکر میکنه عروسی حلال مشکلاتشه!!! منم با این همه مشکل اصلا موافق عروسی نیستم
آخرشم همه چیز رو به مادرش گفت، گفت میخوایم جدا شیم.که مادرش ناراحت شد و یه ذره کوتاه اومد. چیکار کنم بچه ها؟ زندگیم داره دوباره از هم میپاشه.کمکم کنید