اینکه چطوری فهمیدم که راستش همون شب پسوردش رو ازش خواستم اونم داد و فکر میکرد همه چیز رو پاک کرده اما فقط آرشیو کرده بود و من دیدم و هرچی بیشتر پیش رفتم بدتر شد! تا اینکه به عکس و .. رسیدم و آخرش هم خودش اعتراف کرد
حق با شماست، من واقعا هنوزم نمیتونم ایشون رو بد فرض کنم. انگار این در ذهن من یه قانون شده بوده!
ببینید من مطمینا دیگه نمیتونم هرگز ایشون رو به عنوان حتی یک آشنا هم بپذیرم، گاهی احساس چندش بهم دست میده وقتی یاد بعضی خاطراتمون میافتم، اما از این رو که بدونم که اون به کمک من نیاز داره و دستشو نگیرم رو نمیتونم به خودم بقبولونم
ستاره غم، من راستش احساس نمیکنم که تحقیر شدم و یا شکست خوردم، من احساس میکنم ایمان و باورم رو از دست دادم و پوچ شدم! از توصیه تون متشکر ام اما مساله همینجاس، چطوری این کارو کنم؟









علاقه مندی ها (Bookmarks)