اولا تشكر از اينكه پستم رو خونديد.نوشته اصلی توسط advent
من كلا تو خونوداه اي بزرگ شدم كه مامانم هم از مادربزرگ و هم از پدربزرگ پديرم اونم از هر كدوم به مدت 3 سال نگهداري كرده. هميشه هم اين رو مي گم كه مامان شوهرم خيلي زحمت كشيده كه پسرش رو بزرگ كنه و هرچي هم نباشه مادرش هست. و براي اينكه خيلي بهشون احترام مي زارم، تمام كارهاي خونم رو انجام مي دم كه وقتي مياد زياد تو زحمت نباشه، حتي من خورشت رو آماده مي زارم مي گم برنج رو خودش درت كنه ، مي بينم خودش يه چيز ديگه درست كرده و به شوهرم گفته چيزي تو يخجالتون نبود.
من اين دوهفته اونقدر خسته ممي شم كه اصلا ديگه حوصله فكر كردن به اين چيزا رو پيدا نمي كنم.
الانم مشكلم با مادرشوهرم ندارم. درسته دروغ گفته و الان من واقعا تو مضيقخ هستم و ايشون اين كارا رو لطف در حق ما مي دونه، كه ما خودكفا بشيم ، ولي واقعا به اين ايمان آوردم كه از خدا بخوام واسه خودم برسونه.
من از شوهرم دلگير شدم، با اينكه مي بينه 6 عصر كه مي رسم خونه مثل جنازه هستم ولي براش تا حد ممكن كم نمي زارم، ولي بازم برميگرده مي گه، مادرم بيشتر زحمت مي كشه.
شايد اگه 2 ماه پيش بود برمي گشتم جوابش رو با دعوا مي دادم، ولي الان فقط با يه لبخند و دستشون درد نكنه جواب مي دم و تو خودم مي ريزم تا اينجا به شما بگم و خودم رو خالي كنم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)