ببينيد علت اصلي اينکه اونها مهريه رو بالا بردن رفتار من نبوده خود خانواده اونها هم به عقد زود هنگام راضي بودند ولي اونکسي که اجير شده بود از طرف نامزد قبليم مرتب به اونها ميگفته که اگر مهريه پايين بگيين حتما دخترتون رو طلاق ميدن اينها داراي سابقه طلاق هستند (ناگفته نماند برادر بنده حدود 12 سال پيش از همسرش جدا شدند)
و اگر بگيد 500 سکه هم اينها قبول خواهند کرد
ویک چیز دیگه اینکه دیروز که دونفر از اقوام رو فرستاده بودیم پدر دختره گفته که شما برید همون نامزد قبلی رو براش بگیرید آقا پسرتون نامزد قبلی رو میخواد و مرتب اسم نامزد قبلی رو میبرده البته این حرف صحت نداشته از اونجا که برای من مرتب بد میگفتن در مورد نامزد قبلیم منم مجبور بودم مسئله نامزد قبلی رو باز کنم و علت بهم خوردن رو بهش بگم البته هیچ وقت از خوبیهاش نمیگفتم که فکر کنه من هنوز اون رو دوستش دارم ولی این چند روز هم که اس ام اس میدادیم از همه چیز کوچیک بهانه آورد به غیر از نامزد قبلیم یعنی چون توی این بهانه آوردن خودم مستقیم بودم بنابراین بهانه سمت خواهرام و خیرید عروسی میگشت ویک چیز هم اینکه عمه های اون به صورت مستقیم در این امر دخالت داشتن به طوری که جلوی چشم فامیلمون به پدر دختره زنگ زده بودند و گفتند به هیچ عنوان دخترتونو ندین به این پسر نمیدانم چه پدر کشتگی با من داشت به خدا توی این 4 ماهه حسابی پدرم در آمده موقعیی که ناراحت میشم قلبم درد میگیره اونم توی سن 27 سالگی به خاطر فشار عصبی که روی من هستش ولی چیزی که ناراحتم میکنه اینه که نکنه به خاطر این بهانه آورده و مهریه رو بالا برده این بوده که فکر کرده من هنوز نامزد قبلیم رو میخوام ولی خوب پس چرا موقع بحث کردن با خودم هیچ وقت اونو بهانه نکرده و چیزهایی رو بهانه کرده من ازش بیخبر بودم یا به صورت کامل در جریان نبودم
پدر دختر چیزهایی رو مطرح میکرد که اصلا خیلی خنده دار بودن یکیش این بود که شب بله برون چرا مهمانتون چند نفر بیشتر از تعدای بودهکه گفتین این در صورتی هستش که اصلا ما از اون تعدادی هم که گفتیم کمتر بودیم خلاصه اینکه ما میوه کم آوردیم یا اینکه چرا نوار آهنگ گذاشتین این در صورتی بود که خود اونها نوار آهنگ گذاشته بودن و خیلی مسائل ریز دیگه

راستی یک چیز دیگ هم اینکه من قبلا هم گفتم دیپلم هستم و بازاریم ولی این خانم ماما بودن و مرتب خانوادش میگفتن که خانم دکتر دادم خدمتتون و گاهی دختر لای صحبتهاش یکمی طاقچه بالا میزاشت و موقع راه رفتن توی خیابان نسبت به من کم اهمیت بود و محبتش رو ابراز نمیکرد به نظر شما این کارها چه معنی میداد

واقعا زندگی من مثل تار انکبوت میمانه با کوچکترین بادی از هم میپاشه