ممنونم بخاطر مشورت و راهنمایی های همه شما عزیزان
من قبلا خیلی تو اینترنت جستجو میکردم تا جایی بتونم مشکلم رو بگم و درخواست کمک کنم ولی پیدا نشد تا اینکه این سایت خوب رو پیدا کردم
حتما روی نظرات تک تک شما دوستان بطور عمیق فکر میکنم
باور کنید خودم بارها به این جواب رسیدم که باید از این رابطه بیام بیرون درسته که زنش باهاش اختلاف داره ولی هنوز زندگیش رو دوست داره اون اولش با التماس از من میخواست از زندگیشون برم بیرون بعدش با تهدید و ناسزا گویی ...
دلم بخاطرش میسوزه و خیلی سعی کردم منطقی فکر کنم و برم بیرون ولی ............... بخدا بدجور الان درگیر احساس و تنش هستم انگاری توی باتلاق گیر کردم
خدا نیاره روزی رو که عاشق کسی بشید و دوستش داشته باشید و اون طرف هم همینطور ولی موانع زیاد باشه سر عشقتون
یه چیز دیگه ای که میخواستم اشاره کنم که این آقا در دومین دیدارمون اومد پیش پدرم تا منو خواستگاری کنه و خوب کل خونواده من شدیدا مخالفت کردن و پدرم بهش گفت برگرد برو سر خونه و زندگیت و مامانم هم گفت نمیخواد آه یه بچه دامنگیرش بشه و خیلی از این حرفها ........
جالبه که هم من و هم اون آقا میدونیم داریم چیکار میکنیم ولی نمیتونیم از هم بگذریم
اصلا توی وجودم احساسم خیلی متناقص هست یه بار به خودم میگم اونی که ظالمه زنش هست که میدونه شوهرش دوستش نداره دلش میخواد با یکی دیگه خوشبخت بشه ولی ول نمیکنه بره !! آخرش به خودم میگم این من بودم که اومدم تو زندگیش و این که اون دعوا داره یا نداره به من مربوط نمیشه شاید بتونه در آینده نقش یه زن خیلی خوب رو بازی کنه و شوهرش رو عاشق خودش کنه....!
کاشکی برسه اون روزی که بیام همینجا و براتون بنویسم تصمیم قاطع رو گرفتم و پا گذاشتم روی دلم و اومدم از این رابطه بیرون ... کاشکی این اتفاق بیوفته








علاقه مندی ها (Bookmarks)