سلام دوست خوبم
به همدردی خوش آمدی
منو بردی به سالها پیش...سالهای خوب دانشجویی...یادش بخیر چه دورانی بود...
منو یاد خاطره کپل انداختی :)
ببین دوست خوبم
منم مثل تو روزی دانشجو بودم...4 سال پیش منم تو موقعیت تو بودم!
اما امروز می فهمم که تمام اون دوست داشتن ها از سر عادت بوده و روزی چند ساعت کنار هم
بودن!
ما وقتی کسی رو دوست داریم تمام رفتارهاش رو به حساب عشق میگذاریم!
اما شاید واقعا اینطور نباشه و مثل حکایت کپلی قصه ما باشه :)
درست از ترم 1 یعنی 18 سالگیم اومد کنارم و تمام کلاسهاش رو بدون استثنا با من بر
می داشت! همیشه دقیقا بغل دستم می نشست و مستقیم کتاباشو می بست به من نگاه
می کرد...بی انصاف پلک هم نمی زد
بعد جلوی من با دخترای دیگه حرف می زد که حسادت منو تحریک کنه!
اما من که دوستان خوبی داشتم گول ظاهر رو نخوردم و باهاش هم کلام نشدم!
به خاطر همین اونم حرفی نمی زد...
به قول دوستام قصدش دوستی بود وگرنه میومد حرف دلش رو می زد. به خصوص که از من
بزرگترم بود!
پس عادت رو با دوست داشتن اشتباه نگیر.
خود من فهمیدم یک شرط بندی کودکانه بوده :) 4 سال سر اینکه با من دوست بشن شرط می بنده
خیلی جالبه که چند وقت پیشا بعد از سالها ایمیلی ازش دریافت کردم که توش نوشته بود
از من معذرت خواهی کرده و بهم گفته بود دوستم داره ولی الان موقعیت ازدواج داره اون وقت ها نداشته!
حقیقتش من دیگه جواب ایمیلش رو ندادم چون اون موقع تحت جو ازش خوشم میومد اما الان
می بینم یک عادت ساده بوده و علاقه ای نبوده. البته شاید به رسم ادب جواب منفی بهش
دادم اما الان می دونم از زندگیم دقیقا چی می خوام
پس شما به هیچ عنوان پا پیش نگذار! همین که علاقت رو نشون دادی کافیه!
اون اگه بخوادت میاد جلو! اگه نخوادت هم شما اهل دوستی نیستی پس حتما اینطور صلاح بوده!
غرور و عزت نفست رو حفظ کن! این چیز خیلی خوبیه...لا اقل بعدها شرمنده خودت نمیشی!
بعد هم اگه اومد جلو و پیشنهادی داد بگو اهل دوستی نیستی و فقط منووط به جلسات
معارفه تحت نظر خانواده کن!
در نظر بگیر که اون هنوز نه سربازی رفته نه کار درست و حسابی داره و نه احساساتش به ثبات
رسیده پس حق داره سکوت کنه!
شما هم سعی کن احساساتت رو کنترل کنی و از تکنیک توقف فکر در موردش استفاده کنی
دوست گلم
مقالات این سایت و سرنوشت ها رو که بخونی می فهمی زندگی چقدر پیچیدست!
موفق باشی دوست گلم










علاقه مندی ها (Bookmarks)