سلام دوست عزیز
ببخشید من هیچ تخصصی در زمینه روانشناسی ندارم فقط نظرم رو میدم.
اولا امیدوارم خدا خودش مشکلت رو حل کنه ازش کمک بخواه.
من احساس میکنم که شما چون در زمان مناسب نه نگفتید خودتون رو درگیر و تحت یک نیروی جبری قوی می بینی که همه چیزو بهت تحمیل میکنه .
این احساس تو کاملا عادیه البته بستگی به شخصیت آدمها فرق میکنه اما به نظر من در مورد شخصیتهای خیلی مستقل که خیلی سخت بنده و مرید کسی میشن و اغلب هم خودشون رو خیلی قبول دارن طبیعیه.
شاید ازدواج شما خیلی هم عالی باشه اما متاسفانه به دلیل همین که خودت رو مجبور شده به این امر میبینی زیباییهاشو نمیبینی.
سعی کن فکرتو عوض کنی ! هیچ نیروی جبری وجود نداشت و الان هم هیچ چیز رو از دست ندادی فقط اهدافت رو گم کردی .
تو فراموش کردی که زندگی باید هدفمند باشه تا کسالت بار نشه وگرنه در بهترین شرایط آسودگی اگر هدفی رو دنبال نکنی برات زجرآوره.
از همین حالا شروع کن. برای خودت اهدافی که میخوای رو تعیین کن. هر چیزی که هست: آرامشه، ورزش ادامه تحصیل تو یک رشته دیگه؟!
هر چی که هست مهم نیست اولا ببین آیا اینا واقعا هدفن یا نه؟! یا جزئیات زندگین و تو اینقدر بزرگشون کردی!!
تو کلیات زندگی رو با جزئیات قاطی کردی . اینکه من مجرد بودم با دوستام میرفتم بیرون و ... اینا جزئیات و چاشنی زندگی مجردیت بوده اما قطعا هدف غایی و نهایی انسان نباید اینقدر پایین و کوچک باشه. منظورمو فهمیدی؟
ببین این داستان رو یکی از دوستای همین انجمن به من ایمیل کرد اگر خواستی بخون تا بفهمی منظورمو:
داستان پروفسور
به نظرم بزرگترین مشکل شما اینه که هدفمند نیستی . هر وقت هدفمند شدی اونوقت میتونی در مورد جزئیات زندگی هم تلاش کنی و سطح کیفی زندگیت رو بالا ببری. مثلا با خانمت حرف بزن و ازش بخواه تا یه موقعهایی تنهات بذاره ، یه وقتهایی بری استخر باشگاه .
مگه چه اشکالی داره؟ برادر من تمام این کارا رو میکنه همسرش هم هیچ حرفی نداره.
ایشالا که موفق باشی و خیلی زود رضایت از زندگی رو کسب کنی
یادت باشه که اگر خیلی به سنگریزه ها اهمیت بدی هیچ جای خالی برای چیزای بزرگ باقی نمی مونه تو میمونی و یک دهه خوشگذرونی با رفقا بدون هیچ هدف و افتخاری!!!










علاقه مندی ها (Bookmarks)