می دونید مورد برای ازدواج زیاد دارم اما نمی تونم این اقا رو فراموش کنم ، محبت هاش رو ، عشقش رو !! می دونم که داغون میشم و تاب تحملش رو ندارم
اما مشکل من این نیست ، من حاضرم خودم رو فدا کنم تا اولا ابروی پدر و مادر خودم نره و ثانیا زندگی کس دیگه بهم نریزه ، من نمی تونم با حضور زن دیگه ای با اون باشم و اونم میگه من عاشق تو هستم اما به خانومم هم متعهدم و طلاقش نمیدم اما از تو هم نمی گذرم
مشکل من اینه که چطوری ازش جدا بشم که اون کمترین اسیب رو ببینه ، هر وقت حرف از جدا شدن میزنم حالش بد میشه و منو تهدید به خودکش میکنه و اخرین بار هم عملی کرد
اخلاق خود من هم خیلی بد شده ، عصبی و افسرده و زود رنج ، تحمل این همه فشار رو ندارم
من با خانوادم زندگی میکنم و اونا هیچی از این قضیه نمی دونن








علاقه مندی ها (Bookmarks)