عزیزم اول زندگیمون و با سختی شروع کردیم و کم و بیش روابطمون بد نبود محبت نمی کرد و سرد و بی تفاوت هم نبود ولی الان مدتیه که شکر خدا وضع مالی و زندگی و کارمون خیلی خوب شده و مشکلاتمون حل شده
هر وقت از سر کار میاد خیلی سرد و بی تفاوت بدون یک کلمه حرف زدن بامن شامشو می خوره اگه چیزی بخواد میگه براش می برم و بعدش هم می خوابه
حسرت اینکه یه بار کنارم بشینه نیم ساعت نه بیشتر و باهم حرف بزنیم بعضی وقتا می بینه غمگینم اما محل نمی ذاره حتی نمی پرسه چیزی شده یا نه اگه بهش بگم از رابطمون ناراضیم دعوا راه می ندازه با وجود اینکه خودشم خیلی خوب می دونه حرفام منطقیه اولا بهم می گفت من دوستت دارم واسه اینکه بتونم بهت محبت کنم بهم فرصت بده اما تغییر که نکرد هیچ بدتر هم شده بخدا حتی کتاب زنان ونوسی و مردان مریخی رو هم واسه کادو بهش دادم اما حتی یک خط هم ازش نخوند
شاید این چیزا خیلی کوچیک باشه اما زندگی روزانه هم با این چیزا شکل میگیره تازه گیا تونست یه ماشین بخره تقریبا دو ماهه خب دوست نداشت ماشین بگیره تا زمانی که پول داشته باشه مدلی که خودش دوست داره رو بگیره الان که ماشین داریم همش میگه ماشین خریدم که مادر و برادرم رو بگردونم تا حال و هواشون عوض بشه خب چه اشکالی داره یه بار هم بگه واسه هردوتامونه
قبل از ازدواجمون همش می گفت یه کاری می کنم از همه کسایی که می شناسی خوشبخت تر باشی پس کو
خیلی تنهام خیلی خیلی تنها