دوستان عزیزم... سلام
مدتی از همه چیز فاصله گرفتم تا به درمان حال و احوالم بپردازم. اما موفقیت چندانی بدست نیاوردم. متاسفانه هر دم از این باغ برایم بری می رسد! بدبین شدم. فکرم همیشه مشغول است. چندی پیش اتفاقات بدی برایم افتاد که به بی اعتمادی و ناراحتی هایم دامن زد. اکثر شبها با غم سنگینی بر دل به خواب می روم و صبحها ناامید برمی خیزم.
دیگر از آن سرافراز قدرتمند خبری نیست. انگار که به نقطه صفر مطلق رسیدم. حقیقت این است که خود را به شکل احمقی می بینم که هرکسی به خودش اجازه سواستفاده عاطفی از من می دهد. انگار کارها برایم گره خورده و هر روز صدای شکستن خود را از درون می شنوم.
در زندگی روزمره خود مشغولم. به محل کار جدید نقل مکان کرده ام و همگی در آنجا ارتباطات خوبی با من برقرار کرده اند.وقتی مشغولم به چیزی فکر نمی کنم و مانند مردمان عادی زندگی می کنم اما به محض اینکه با حودم تنها می شوم انگار وارد کلبه احزان شده ام.
با خودم غریبه شده ام و از لحاظ عاطفی بسیار خرد و شکننده هستم.
کمکم کنید دوباره بلند شوم. می ترسم از اینکه اینها نشانه افسردگی در من باشد. دلم برای روزهای خوبم تنگ شده. روزهایی که به همه دنیا با نگاه ساده خودم لبخند می زدم. حالا به سایه خودم هم شک دارم. امید به یافتن مرد مناسب و قابل اطمینان را که به کل از دست داده ام و فکر می کنم همه دنبال سواستفاده هستند.انگار هیچ کس نیست که آدم را برای خودش بخواهد! و ارزش خوبی ها را لااقل کمی درک کند...
آیا امیدی هست؟ آیا من دوباره خوب می شوم؟ وقتی که از خودم جز خاکستری نمی بینم؟
مرا بخاطر واژه های ناراحت کننده و غم انگیزم ببخشید.
دوستتان دارم.![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)