نمی دونم از کجا شروع کنم ...اصلا آمادگی تاپیک درست کردن و دارم یا نه
هیچ اتفاقی واسم نیفتاده یا خودم فکر می کنم نیفتاده...همین روزمزگی داره دق می ده منو
من دانشجوی ارشدم...بماند که یه خواستگار داشتم که اکی داده بودم و همه چی خوب بود تا اینکه طرف خودش گذاشت و رفت و من موندم و یه عالمه سوال که چرا رفت....حالا موضوع اون ادم تموم شده اما من احساس می کنم از زندگیم عقبم....24 سالمه کار آزاد دارم (بیزنس) ..وضع مالی خوب..خانواده خوب..زندگی خوب...اما می گم کاش اینارو نداشتم اما یه ادمی بود که واقعا باهام صادق بود(منظورم ازدواج نیست که اگه باشه بد هم نیست ) ...انقدر از ادما بدی و دورویی دیدم که واقعا قاطی کردم...اتفاقا از ادمایی که وجهه اجتماعی خوبی هم دارن خیانت دیدم (خیانت در همه موارد مثلا در امانت و....) واقعا از همه اقایون با عرض پوزش متنفر شدم...میام اینجا داستانهای بچه هارم میخونم دیگه بدتر..به زمین و زمان شک کردم..هیچ کس منو واسه خودم نمی خواد جز دوستای دخترم....هر کی بهم نزدیک می شه قصد سو استفاده داره حالا یا مالی یا احساسی یا جسمی... واقعا داشتن یه همدم خیلی بد نیست اما کو ادمش ...کوووو اعتماد....یه دوست قدیمی هم داشتم که می بینم اصلا قدیم جدید حالیش نیست اونم فکر خودشه ....انقدری که من با ادما صادق هستم هیچکس نیست...یه ذره حواست نباشه میشی گوشت قربونی...واقعا روابط انسانی انقدر کثیف شده؟؟؟؟؟ میام اینجا قصه خیانت و نامردی و می خونم با خودم فکر می کنم چه طور یه مردی می تونه به زنش که قراره مادر بچه هاش باشه ..اصلا مادر بچه ها به کنار قراره یه عمر به پاش واسته و تو سختی حمایتش کنه چطور می تونه انقد نامرد باشه یا با دخترای خیابونی دل بده و قلوه بگیره...از اون طرف یه زن چطور حاضر می شه شوهر یکی دیگه رو از راه به در کنه...اصن ادما چرا انقدر وقیح شدن...چرا هیچی جلو دارشون نیست؟؟؟ من خستم واقعا از این همه دروغ....کم اوردم...واقعا حضور یه همراه تو زندگیم کمه...قبول کنین محبت جنس مخالف به هم یه چیز دیگس...هر چقدر خانواده خوب داشته باشی هر چقدرم دوستای خوب داشته باشی اخرش باز جای اون یه نفر خالیه...اما با این وضعیت خودم که خواستگاریم بهم خورد که خیلی روم تاثیر گذاشت(دوست بودیم) و با این وضع اجتماع نمی تونم جلو کسی گارد نگیرم... بعضی ادما رو می بینم زندگی مشترکشون رو به راه هست احساس می کنم عقبم...به حواشی زندگیم که کار و درس هست بیشتر اهمیت دادم تا زوایای شخصی زندگیم...احساس می کنم همه خوش و خرمن اما من خودمو غرق کارای دیگه کردم...با دوستام گردش تفریح می رم وقت کنم سرم گرم هست اما این حس مزخرفی که دارم ولم نمی کنه








علاقه مندی ها (Bookmarks)