سلام وتشکر مجدد واسه وقتی که واسم میزارین.راستش میثاق جان مشکل اینجاس اینقدر هوشمندانه عمل میکنن که خیلی وقتاشو شوهرم نمیفهمه.منم اصلا قصدم نبوده تعریف کنم از ناراحتی خود شوهرم فهمیده.مثلا تو ماشین پدرشوهرم نشسته بودم.شوهرم رفته بود چیزی بخره و بیاد.یهو باباش به من گیر داد که شما چرا هر دو روز نمیان اونجا.منم شوهرمو بهونه کردمو گفتم اینقد کارش زیاده نمیتونه.بعد میگه تو چرا نمیای تو باید هر دو روز بیای از ماسر بزنی ما ازت توقع داریم.این در حالیه که من خونه مامانم هم اینجوری نمیرم.میگن ما دوتا بچه بیشتر نداریم تنهاییم.خب منم زندگی دارم.میخوام واسه ارشد بخونم.خلاصه جواب خاصی ندادم ولی تو خودم فکر میکردم.شوهرم اومد خودش دید چرسید منم فقط گفتم منو با بابات تنها نزار لطفا.اونم سریع گفت چشم باز مختو به کار گرفته؟پرسید چی شده منم نگفتم.اما بعدا پرسید گفتم.میگه اونا قدیمی فکر میکنن اونا رو بپذیر.من میگم پذیرفتم اما باید عکس العمل درستو تو نشون بدی.وگرنه اخلاقشونو میشناسم همه رو از چشم من میبینن.شوهرم اولا هروقت میرفتم خونشون میگفت اینجا میریم یه گوشت در باشه یه گوشت دروازه.اما خدایی رفتاراشون ناراحتم میکنه اما شوهرم به من حق ناراحتیم نمیده.
پروانه صورتی عزیز کار خوبو شما کردی اما من این سلاحو گذاشتم واسه مرحله های اخر.میدونم از خونوادم حساب میبرن یعنی حداقل دوست دارن طاهرشون حفط شه اینجا ها بخواد خونوادم وارد شه زوده و براشون عادی میشه.ازمن همه توقعاتشونه نه از پسرشون این ناراحتم میکنه.البته از شوهرم هم هست ولی خیلی وقتاش به در میگن دیوار بشنوه.خوب خود شوهرم نطرش نیس توقعات زور اونا رو براورده کنه.تازه بیشتر اوقات من ازش میخوام قبل اینکه اونا بگن ما اون کارا که اونا میخوان انجام بدیم.چون دیگه میشناسمشون تقریبا.اما شوهر ساده من میگه نه اونا توقع ندارن.بعد میبینه پیش بینیام درسته.ولی بازم دفعه بعد میگه ولشون کن بزار توقع کنن.اخه بعد ارامش منو به هم میریزن.









علاقه مندی ها (Bookmarks)