سلام دوستاي گلم خيلي از راهنمايي و همدردي شما ممنونم من از وقتي كه اومدم تو اين تا لار خيلي ارومتر شدم ولي مشكلات همچنان ادامه داره خواستم خوبي كنم بهشون و با هاشون مسافرت رفتم تا رابطمون بهتر بشه ولي شنبدم كه مادر شوهرم داشت بشت سر من به جاريم چه حرفايي كه نميزد ميگفت بسر منه كه اونو نگه داشته به نظر شما من بايد چيكار ميكردم اين حرفي هست كه بشه هضمش كرد بازم چيزي نگفتم وحتي زوز مادر رفتم وبراش كادو خريدم البته قبلش چند هفته اي نرفتم وشوهرم هم بهشون گفت كه چرا نميريم ولي اون با نهايت نامردي گفت من حاظرم دست رو قران بگذارم كه همچين حرفي نزذم حالا خدارو شكر كه شوهرم هم اين حرفارو شنيده بود ولي بازم من كوتاه اومدم وروز مادر رفتم خونش اما ميدونم كه خجالت نكشيد و شايدم به بقيه بگه كه فهميد اشتباه كرد اومد ولي من به خاطر خدا وهمسر مهربونم اين كارو كردم چون اون لياقت فداكاري رو داره دوستاي گلم من شايد هر روز نتونم اينجا سر بزنم چون تازه اسباب كشي كردم واين خونمون تلفن نداره البته قراره وصل بشه ميام خونه مامانم اينا خيلي خوشحال ميشم كه بياييد وبا هم دردو دل كنيم و همديگرو راهنمايي كنيم از تكتك شما سباسگذارم








علاقه مندی ها (Bookmarks)