زهره جون ممنون از جوابت همسرم رو خانواده من حساس نسیت بلکه خیلی هم رابطه گرمی داره و این همه راه رو فقط به خاطر دیدن پدرم اومده ایران تو هفته 6 شبش خونه ماست و یک شب فقط می ره پیش پدر و مادرش
بحث سر اینه وقتی که من ناراحتم خوب طبیعتا مثل قبل حواسم بهش نیت اون هم به همون نسبت از من دور میشه من با خودم می گم تحت هر شرایطی من هر کاری تونستم براش کردم چون واقعا عاشقش بودم ولی برخورد مادرش دخالت هاش منو ازش دور کرد تا جایی که نسبت بهش هر روز بی تفاوت تر شدم رابطه این مادر و پسر فراتر از یک رابطه فرزندی گاهی من فکر می کنم اینا دوست دختر دوست پسر هستند البته این قضیه در اثر مرور زمان این مساله کمرنگ تر شد ولی هنور ریز ترین مسایل زندگی مشترک ما گزارش می شه و مادر ایشون کلا عادت دارن راجع به همه چی و همه کس نظر بدن مثلا ما وقتی تو جمع خونوادمون وقتی حرف می زنیم راجع به خودمونه ولی اینا همش حرف مردم و ایناس مادرش خودشو موظف می دونه اگر دوزترین فامیل اتفاقی واسش افتاده سریع زنگ بزنه به همسر من گزارش کنه گاهی فوت اقوام رو ما اونجا زودتر از اونایی که تو ایرانن می فهمیم یا دایم این کارو کن اون کارو کن این لباسو بپوش در صورتیکه من کلا خیلی شخصیت مستقلی دارم دوست ندارم این کاراشو یه بار هم بهش گفتم ولی کسی که 60 ساله اینجوریه با یه حرف درست نمیشه. هفته اول آبان عروسی برادر زادمه می خوام بعدش برم تقاضای طلاق بدم ولی از طرفی می گم چرا من بدو بدو کنم فعلا که همدیگه رو نمی بینیم گاهی در حد 30 دقیقه می یاد مامانمو و بابامو می بینه میره منم به خودم میگم این دوست پدرمه