به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 38

Threaded View

  1. #20
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    دوشنبه 09 بهمن 91 [ 17:35]
    تاریخ عضویت
    1391-1-25
    نوشته ها
    102
    امتیاز
    989
    سطح
    16
    Points: 989, Level: 16
    Level completed: 89%, Points required for next Level: 11
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    3 months registered500 Experience Points
    تشکرها
    257

    تشکرشده 257 در 77 پست

    Rep Power
    0
    Array

    RE: دیگه تحمل ظلمهای پدرمو ندارم !

    . شما سربازی رفتی؟ اگه رفتی اون موقع کی کمک پدرت بوده سر کار؟
    یه مدت برادرم که چون بابام پول نمیداد با هم دعوا کردن
    پدرم 2 سال مانع خدمت رفتنم شد .و باعث شد 3 ماه هم اضافه خدمت بخوره بهم . کمکی نکرد .نه مالی و نه معنوی .
    3. اگه واقعا حرف مردم برای پدرتون با اهمیته، همیشه توی بحثهاتون به جای ایجاد دلخوری و عصبی شدن، پای حرف مردم رو وسط بکشید.
    در اینجور مواقع تغییر موضع میده .


    موقعی که درس میخوندم میگفت درس به چه درد میخوره .فلان دستتو ببین میره سر کار پول در میاره .به باباش کمک میکنه و از این مزخرفات .

    الان میگه فلانی مهندس شده تو عمله!

    خدا هم بیاد روی زمین نمیتونه قانعش کنه . خودش رو میزنه به اون راه و کارشو پیش میبره .


    1. پدر و مادر ریشه ی ما هستند. هر جور بی احترامی به اونا به هر دلیلی توجیه نداره.
    بیشتر از رفتارها و ظلمهای پدر و مادرم این حرفا آزارم میده .
    ریشه ای که بدبختی رو به شاخه و برگاش برسونه خشک شه بهتره .در این مورد اصلا دوست ندارم نصیحت بشنوم ( با عرض معذرت)


    4. احتمالا تا الان باید فهمیده باشید که عصبی شدن و راه انداخت دعوا دردی رو دوا نمی کنه. پس بهتره قبل از اینکه یک بحث چالشی شکل بگیره، خودتون موضوع رو تموم کنید یا اینکه محل رو ترک کنید.
    از موقعی که فهمید قراره برم دنبال پیشرفت خودم عصبی شده بود .هر روز به یه بهونه باهام بحث و دعوا میکرد .

    1 ماه بود بهش التماس میکردم 2 ماه کاری به کارم نداشته باشه .برعکس هر روز ساعت 6 صبح میومد بالا سرم . دیروز که همه چی نابود شد. مهربون شد .
    امروز صبح با خیال آسوده گذاشت رفت .بدون اینکه صدام کنه .
    میدونه از فردا با پای خودم میرم .
    هر بار منطقی باهاشون حرف میزنم بابام وسایل میشکونه .مادرم قرص میخوره و داد و بیداد میکنه .
    آدم از ترسش نمیتونه 2 کلمه حرف بزنه .

  2. کاربر روبرو از پست مفید gold تشکرکرده است .

    gold (چهارشنبه 19 مهر 91)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 00:21 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.