در مورد وسال اولتون بله متاسفانه معیارم همین موارد بود اما خوب الان از اون موقع 3 سال گذشته و من با واقعیات زندگی روبرو شدم که خوب میدونم الان خیلی دیره....
ببینید ما از لحاظ عاطفی هم مشکلات زیادی داشتیم مثلا سردی روابط شوهرم... غرور بیش از اندازش...حساس بودن بیش از اندازش...قهر کردنهای طولانیش...اعتیادش به دیدن فیلم های پورنو و خود ارضایی...و تقریبا همیشه با هم مشکل داشتیم اما خوب این کار آخرش انگار ضربه نهایی رو به من زد و بهم حالی کرد که امیدی به ایجاد یه عشق واقعی تو این زندگی نیست و همسرم به هیچ وجه به جنس زن و طبیعتا من که همسرش هستم اطمینان نداره و همیشه میخواد از موضع دفاع و جبهه گیری تو زندگی برخورد کنه....
من هم سراغی ازش نگرفتم اما خوب انتظار داشتم خودش یا خانوادش در مورد رفتنم و تصمیمم سوال کنن....انتظار داشتم دلش برای همسرش تنگ بشه نه اینگه قفل در رو هم عوض کنه که مبادا من دوباره بخوام برگردم....
نه نگرانی من از دست دادن پولم یا خونه نیست نگرانی من اینه که یک عمر میخوام با مردی زندگی کنم که هیچ اعتمادی به زنش نداره و همش می خواد مراقب باشه که زنش سر از حساب کتاباش در نیاره و سرش کلاه نذاره....همش میگه باید حقوقتو بیاری بذاری تو یه حساب مشترک با من ...همش فکر میکنه من در حال دور زدنشم....علت این مشکل هم مشکلاتیه که تو زندگی پدر و مادرش بوده و مادر و پدر دایم سعی داشتن تو مسایل مالی سرهم کلاه بذارن و هم رو دور بزنن.... اما خوب نمی پذیره که مشکل داره و نمیاد تا یک مشاور ذهنیتش رو تغییر بده.








علاقه مندی ها (Bookmarks)