ميخاستم بگم پيش مشاور رفتم البته بعد از شكي كه به شوهرم پيدا كردم و خيلي اذيت شدم ولي مشاور گفت بايد شوهرت هم بيياد حتي خودش بهش زنگ هم زد ولي اون نرفت و همش ميگفت بايد بدونم به مشاور چي گفتي چي ازم ميخاد بپرسه برم بشينم پيش يه زن چي بگم مشاور هم به من گفت اگه شوهرت نيومد مطمءن شو كه ريگي تو كفششه اينم بگم من كلا به حرفاي شوهرم خيلي حساسم يه چيزي بهم بگه كلا به هم ميريزم و اعتماد به نفسم روز به روز كمتر ميشه احساس معلق بودن دارم ديگه نميدونم چي درسته چي غلط نميدونم نظرش در مورد من چييه البته يه بار همون اوايل ازش پرسيدم گفت تو بهتر از مني ولي من اصلا نميخاستم اين حرف رو بزنه يا حتي بعضي وقتا ميگه فقط تويي كه من رو تحمل ميكني و با من كنار ميياي يا حتي پيش خانوادش گفت هر كي بيياد به خانمم كمك كنه روزي ده تومن بهش ميدم يا اينكه بچه ها رو خيلي دوست داره خيلي بهشون محبت ميكنه از سر كار كه ميياد خونه استراحت ميكنه بعد تو نگهداري بچه ها كمكم ميكنه نميدونم وقتي بهش اعتراضي ميكنم ميگه من با همه اينطورييم با رفيقام هم همينطورييم ولي هر كدوم از اعضاي خانوادش مخصوصا خواهراش كلي وقت ميذاره و راهنماييشون ميكنه ساعت ها تلفني باهاشون حرف ميزنه و راهكار ميده ميگه من آدم منطقيم ولي يه بار هم برا من وقت نذاشت داداشاش اصلا اينطوري نيستن به فكر زندگي خودشونند خيلي هم خرجشون ميكنه در صورتي كه خودمون مستاجريم و هيچي نداريم ولي برادراش خونه از خودشون دارند بعد شوهر من كلي لباس و كفش گرون ميخره هر دفعه كه رفتيم برا برادراش و خواهراش حتي بچه هاشون ميبره مثلا رفته بود جنساي يه مغازه رو فقط به خاطر اينكه قيمت خوب داده بود وميخاست جمع كنه همه رو خريده بود و هر دفعه ميده به خانوادش ولي حتي يه بار هم نگفت بييا تو ببر برا برادرات يا خواهرات ما هر دومون از زندگيمون ناراضي هستيم راستي خيلي از اينكه مشاوره يكي رو بفرسته محل كارش يا پيش همكار و دوستاش ترسيده بود ميگفت من معروفم الگوي اخلاق تو محل كارم گفتم كسي نياد چيزي بپرسه آبروم بره يا اينكه تو حرفاش ضد و نقيض حرف ميزد يه بار ميگفت اصلا ندارم يه بار ميگفت پس چي فكر كردي فكر كردي تا آخر عمر با خودت ميمونم مگه چي داري يا اينكه از وقتي من گفتم ديگه خونه كه ميياد گوشيش رو ميز گذاشته اصلا دست هم بهش نميزنه مگه اينكه كسي زنگ بزنه يا اينكه حلقش و فروخته بود نميپوشيد منم به خاطر همين حلقم رو فروختم گفتم منم نميپوشم تازگي ها من گفتم ميخام برا خودم حلقه بخرم اونم گفت برا منم بگير ميپوشم حالا خريديم مرتب هم ميپوشه يا اينكه من هر چقدر بهش ميگفتم برو دكتر نميرفت ميگفت خودم بهتر از دكترا ميدونم ولي حالا همه دكتر رفته و مرتب هم پيگيري ميكنه قلب و ريه و سر همه چي تازه هر چي هم ميگفتم با هم بريم دكتر تغذيه ميگفت نه ولي حالا اومد با هم رفتيم به اين تغيير رفتارش شك دارم احساس ميكنم به حرف اون خانم داره اين كارا رو ميكنه راستش همش ميگم نكنه از سر كارش بره پيش اون خانم آخه دوست نداره سر كار بهش زنگ بزنم وقتي خونه نيست حالم بده اعصاب ندارم دخترم رو با كوچكترين چيزي ميگيرم به باد كتك ميذارمش تو اتق درش رو قفل ميكنم اون فقط دو سالشه ولي من دست خودم نيست حتي حوصلاه بچه هاي كوچيكتر و هم ندارم دوست دارم همش خواب باشند مشاورم رو عوض كردم پيش يه مرد وقت گرفتم شنبه آينده بايد برم پيشش چيكار كنم ؟ به دادم برسيد از دست افكارم خسته شدم از دست زندگي خسته شدم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)