سارابانوی عزیز
وقتی چند مدت پیش پست مربوط به خواهر هات رو حوندم خیلی گریه کردم. شاید حرفهایی که می خوام بزنم بیشتر گریتو در بیاره. اما گفتم باز بگم شاید از تجربیاتم بتونی استفاده کنی.
راستش من شرایط شما رو (ترک وطن) 6 سال پیش تجربه کردم. سعی نکن جلوی اشکهات رو بگیری. خودت پزشکی و بهتر می دونی این اشک ها همه از یه جایی درون ما نشات میگیره. شاید اشکهای الانت با اشکهایی که بعد از مهاجرتت میریزی ماهیتشون متفاوت باشه. می دونی این حس موقت بودن, حس اینکه بزودی قراره از چیزهایی که دوستشون داری(یا بهتره بگم عاشقشونی) جدا بشی دلت رو پیر می کنه اما همونقدر می سازدت اگر ازش درست استفاده کنی. یعنی سعی کنی از تک تک لحظاتش به اندازه یک عمر استفاده کنی و لذت ببری. و در تک تک ثانیه هاش یک دنیا عشق بورزی. (احساسی شبیه به ترک دنیا که دل رو پیر می کنه ولی پیری ای که زیباست و آزادت می کنه از هر چه که بهش دل بستی). و البته در حالیکه می دونی باز هم فرصت داری که به تمام این عشق زمانی در اینده ای نه چندان دور برگردی. فقط کافیه از این فرصت استفاده کنی تا یک قدم بزرگ در تعالی روحت برداری.
اگر ترس هایی هم از اینده و ناشناخته هات دور از وطن داری بنویس. شاید بتونم کمی از ترسهات کم کنم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)