درسته یه خورده اعتماد به نفسم کمه.یه ترسی نسبت بهشون تو دلمه.اگه از شوهرم مطمئن بودم که حمایتم میکنه اون وقت وضع خیلی فرق میکنه.باورت نمیشه دو روز خونه مادر شوهرم بودم یه لحظه ننشستم همش مشغول خونه تکونی بودم مقداری از کارا موند چون خسته شدم برگشتم بعداز چند روز خواهر شوهرم شمارمو واسه مادرش گرفتو گوشی رو داد به مادرش و به جای دستت درد نکنه کلی سرم غر زد که چرا کارو ناتموم گذاشتیو رفتی.شوهرم خونه بود عصبانی شد و رفت خونه پدرش ولی حتی کوچکترین اعتراضی نکرده بود.وقتی برگشت و گفت دلم نیومده چیزی بگم داشتم دیوونه میشدم.شوهرم هیچی نمیگه جرات اعتراضم ندارم واقعا نمیدونم چی کار کنم .مهمونی خانم و آقا جدان و نمیتونم برم پیش شوهرم.اگه چیزی بگه و مطمئنم میگه اگه جوابشو ندم دق میکنم اگرم جوابشو بدم شر به پا میشه.








علاقه مندی ها (Bookmarks)