اين كيست كه زير بارانها

پيوسته خندان مي آيد

ومرا از ستاره ام

كنار پنجره اش مي كشد و محكومم مي كند آنجا بايستم تا بر آمدن سپيده

مي گويم فردا

در كوچه پس كوچه هاي شب

راه گم كرده است

بي اعتنا به گلدانها يش آب ميدهد

و وادارم مي كند به جوانه هاي گياهي تازه سر از خاك بر آورده بنگرم

و من از پنجره اي كه نميدانم از آن كيست

به كهكشان مي نگرم در جستجوي ستاره ام. ***
*******************
درياي زهر آگين را مي بينم

وتلخ تلخ مي گريم

بر ماهيم كه ميدانم كوچك است كه كوچكتر از حلقه هاي دام و واي بر من

آن قدر شور بخت است

كه عشق دام از او بر گرفته است

آيا

چندان بزرگ و عاشق خواهيم شد

كه: روزي به خاك افتيم؟ ***
******************
آنكه مي‌گويد دوستت مي‌دارم

خنياگر غمگيني است

كه آوازش را از دست داده است

اي كاش عشق را زبان سخن بود

هزار كاكلي شاد

در چشمان توست

هزار قناري خاموش

در گلوي من

عشق را اي كاش زبان سخن بود

آنكه مي‌گويد دوستت مي‌دارم

دل اندوهگين شبي است كه مهتابش را مي‌جويد

اي كاش عشق را زبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خرام توست

هزار ستاره گريان

در تمناي من

عشق را، اي كاش زبان سخن بود ***