خلاصه روحش خداجو و حقیقت طلبه
مساله بعدی، تفاوت فرهنگی خانواده من با ایشون هست،
اما ایشون من رو به بیرحم و بی انصاف بودن محکوم کردند!!!
خلاصه دوباره روز از نو روزی از نو، چاره ای نداشتم، فرصت دیگه ای بدهم اما ذکر کردم یا من باید همسوی شما شم یا شما همسوی من، خلاصه یه هفته بهش فرصت دادم تا ببینه میتونه همسوی من شه یا نه(اعتقادی)، از طرفی حس کردم شاید خداوند من را سر راهش قرار داده نا مسیر بدهم به مذهبش یعنی با حربه عشق وادار به مطالعه بکنمش!!! البته گفتم تو این یک هفته هر گونه ارتباطی قطع تا ایشان احساسی تصمیم نگیرند!!!
خلاصه دوستان بسیار در موندم، نمیدونم باهاش چی کار کنم، اگر کسی راه حلی به ذهنش میرسه خوشحال میشم کمکم کنه

علاقه مندی ها (Bookmarks)