دوستان همدردی نمیدونم باید این مطلب رو کجابنویسم اما حالا که اینجاصحبت غذا شد مینویسم
چند دقیقه پیش از همدردی اف شدم گفتم برم درس بخونم 1صفحه نخونده بودم که مادرهمسر عزیزم زنگ زدگفت عروس جان من فردا میرم دانشگاه بچه ها و پدر زحمت ناهارشون میفته
گردنت.دست و پاموگم کردم کتابمو بستم دون دون اومدم اینجا.اگه یادتون باشه اولین تاپیک من اینجا به خاطر دعواباهمسرم سرغذای مهمونی بود.
خدایا چه کنم؟چی درست کنم؟ باز دعوامون نشه







خدایا چه کنم؟چی درست کنم؟

علاقه مندی ها (Bookmarks)