من منظورم از تنهایی دوری از خانواده مه نه چیزه دیگه اینکه ادم یه عمر با هم زندگی کنه ولی نتونه حرف دلشو بهشون بگه اینکه تو خونه تنهام و.... تو دانشگاه دوست صمیمی ندارم ولی همون طور که گفتتم برای اینکه کسی متوجه روحیه ی من نشه برا همه نقش بازی میکنم با دوستام حرف میزنم ( نمیشه گفت دوست چون وقتی نه اونا در مورد مشکلاتشون حرف میزنن ونه من .... بهتره بگم همکلاسی ) از بچگی نتونستم به کسی اعتماد کنم اونم به خاطر تجربه هاییه که پدرم داشته دوستاش ، عمو هام و.... بدجور بهش خیانت کردن باعث مشکلات مالی و ... ما هم اونا هستن. الان من به تنها چیزی که فکر نمیکنم ازدواجه چون هیچ کدوم از شرایط ها رو ندارم . ولی من میخوام مثل بقیه مردم دوست هایی واسه خودم داشته باشم از ته دل بگم بخندم ؛ نه اینکه به خاطر اطرافیانم الکی شاد باشم و.... حصار تنهایی من از اعتماده ( دیواری که بین من و بقیه ادماس نه بین من و خانواده ام )
اما در مورد مادرم نمیدونم چی شده تا چند ماهه پیش اینطوری نبودم مادرم برام مثل یه خواهر دوست و کلا همه چی برام بود ولی الان فقط در حد یه مادر اینکه دیگه نمیتونم باهاش شوخی کنم در مورد اتفاقای روز باهش حرف بزنم و....
وقتی 8 سالم بود رفته بودم دکتر دلیلش یادم نیس ولی همون دکتره بهم گفت که افسردگی دارم ولی در اون حد شدید نبوده که کار به دارو و .... بکشه گفتم که همیشه خودم کاری کردم که وضعیت وخیم تر نشه که کارم به دوا و دکتر نکشه.