من و همسرم نزدیک به 4 ساله که باهم ازدواج کردیم. شکر خدا زندگی خیلی خوبی داریم و توی همه فامیل (هم فامیل من , هم فامیل شوهرم) احترام و عشق و زندگی ما زبانزده. ولی مشکلی که تو زندگیمون هست برمیگرده به من. من زیادی به شوهرم وابسته ام. همسرم واسه من دلیل همه چیزه. دلیل زندگیم, دلیل کار کردنم, دلیل خوشحالیم, همه دلخوشیم؛ حتی دلیل نفس کشیدنم...
همه اینا اگه در حد قابل کنترل باشه معمولیه اما این احساسات در من فوق العاده افراطیه. بعضی اوقات احساس میکنم واقعا همه زندگی من در همسرم خلاصه شده. طاقت یه روز, حتی یه روز دوریشو ندارم. نباشه میمیرم. توی این 4 سال حتی توی بحرانی ترین شرایط هم نشده که یه روز جدا از هم بمونیم.
دوست داشتنم افراطیه, بعضی وقتا عذابم میده. همین دوست داشتن مفرط باعث زیادی متوقع بودنم میشه. باعث زودرنج بونم, ضعیف بودنم و وابسته بودنم و از همه بدتر حسود بودن.
همسر من فقط واسه منه و توجه اون به بقیه و توجه و دوست داشتن بقیه نسبت به اون حسادت منو تحریک میکنه. من نفر اول زندگی همسرم هستم و از هر چیزی که باعث کم شدن توجه همسرم به من بشه بدم میاد. حتی یکی از دلایلی که تا حالا بچه دار نشدیم همینه که نمیخوام احساس و توجه همسرم نسبت به من با کسی تقسیم بشه.
میترسم با اینهمه عشق و احساس زنجیری به دست و پای همسرم باشم که یه روز از من خسته بشه. ابراز احساسم اینقدر تکرار بشه که دیگه ارزششو واسه همسرم از دست بده. من هیچ جوری نمیتونم جلوی ابراز احساسمو بگیرم. نمیتونم خودمو کنترل کنم شما بگید چیکار کنم؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)