سلام
خیلی خسته ام، خیلی
از موقع خواستگاری پسرداییم از خواهرم اوضاع خونه مون مثل سابق نیست.
قبلا خیلی خوب بودیم با هم.اما حالا رابطه من و خواهرم با داداشم که با هم زندگی میکنیم خیلی سرد شده
داییم که دوباره با داداشم صحبت کرده بود و گفته یه مدت دیگه بذار خواهرت فکر کنه شاید نظرش عوض شد.
حالا خواهرم موافقه و میخواد حتما جواب مثبت بده اما داداشام همچنان مخالفن با این وجود نمیگن "نه" .میگن هرچی خودت میخوای ولی ما راضی نیستیم و البته بزرگترا داداش کوچیکه رو انقدر تحریک کردن که اگه خودشون کوتاه بیان کوچیکه کوتاه نمیاد!
داییم ماشا الله وضع مالیش خیلی خیلی از ما بهتره اما واسه گرفتن یه وام به مبلغ زیاد مجبور شد از فامیل سند بگیره از جمله سند زمین ما. که انشا الله چند روز دیگه وامش رو میگیره و قول داده به هر صاحب سندی چند میلیون بده تا وقتی سندشون آزاد میشه قرض باشه پیششون.
حالا داداشام گیر دادن میگن تا وقتی پول ما رو نده اجازه نمیدیم اسمی از خواستگاری و این حرفا بزنه!
حتی داداشم گفت اگه لازم باشه خودم جواب رد میدم و نظر خواهرمم اصلا مهم نیست
در صورتی که داییم اگه بدونه ماجرا چیه فورا حلش میکنه منتها وامش رو هنوز ندادن.
هرچی گفتیم وام و پول و سند رو ربط ندید به این ماجرا فایده نداره.
من که چند وقتیه دیگه هیچ حرفی نزدم و نمیزنم و گفتم که دیگه هیچ کاری ندارم و دخالت نمیکنم.
با خواهرمم صحبت نمیکنم چون اینجوری راحت ترم و در ضمن خودش گفت کار به کارم نداشته باش!
حتی داداشم گفت اگه لازم بدونم اجازه نمیدم بری سرکار! فکر نکن من بیکارم و تو خرج خونه رو میدی پس نظرت مهمه
این حرفش خیلی خیلی خیلی اذیت کرده چون زحمت 10 ساله ام رو با این حرف به باد داد.
خودش میدونه این مدت من چقدر زحمت کشیدم و تنها منبع درآمدمون حتی وقتی پدر و مادرم بودن و شهریه دانشگاه خواهرم و زندگی خودمون و داداشم و زن و بچه اش حقوق من بوده هیچوقت هم منتی نذاشتم و حتی ضروری ترین نیاز خودمو تهیه نکردم تا بتونم قسط وام ازدواج داداشم و قسط طلا ی زن داداشم و قسط وام خودروشون رو بدم اما حالا...
دلم برا مامان و بابام تنگ شده
اون بندگان خدا هم نگران مون هستن.هرچند وقت یکی از بستگان میگه خوابشون رو دیدم نگران تون بودن
خواهش میکنم برامون دعا کنید این ماجراها ختم به خیر بشه خواهش میکنم









علاقه مندی ها (Bookmarks)