سلام
دختری هستم 19 ساله دانشجوی مهندسی سال دوم دانشگاه بودم که خواستگاری واسم پیدا شد از لحاظ مالی تاپ بود اما خونوادش سطح فکری پایینی داشتن همه قبولش داشتن و تو سر منم میخوندن که باید با این مرد ازدواج کنی اما من نه قصدی برای ازدواج داشتم و نه ازش خوشم میومد اما خونوادم منو مجبور به ازدواج با اون خواستگار کردن الان با هم نامزدیم عقد دائمی نشدیم و آزمایشامونم مشکل دارن یه مشکل جدیدم که واسم پیش اومده اینه که یکی از هم کلاسییامو دوست داشتم که این آقا دقیقا یه هفته بعد نامزدیم بهم گفت که دوسم داره از اون به بعد بهم ریختم با خودم میگم نمیتونست یه هفته زودتر بگه و منو بیچاره نکنه با نامزدم که3 سال از من بزرگتره و دیپلم داره هیچگونه تفاهمی نداریم نه فکری نه تحصیلات و نه خونوادگی بودن باهاش آزارم میده هر وقت خواسته منو ببینه به یه بهونه ای کنسلش کردم چون رفتاراش کاراش حرفاش همه رو مخمه نمیتونم تحملش کنم هیچ احساسیم بهش ندارم جز اینکه داره یه تنفر ازش تو دلم ایجاد بشه نه دوست دارم اون زندگیش اینجوری باشه نه من واسه همین بهش پیشنهاد بهم زدن نامزدیو دادم میگه الان دیگه مجلس نامزدی گرفتیم خیلی دیره واسه بهم زدن راضی نمیشه که بهم بزنیم ولی من نمیتونم اونیو که دوست دارم و اونم منو دوست داره فراموش کنم و یکیو دوست داشته یاشم که هیچ تفاهمی باهاش ندارم ازش خوشم نمیاد و اصلا حرفمو نمیفهمه خسته شدم از زندگی که بهم اجبار شده از اینکه باید اونی باشم که نمیخوام افسردگی گرفتم دوستان تو رو خدا راهنماییم کنین من باید چیکار کنم؟؟![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)